عقیله العرب
لیلا غریزن غرق و ناز و دلبری باشد
مجنون به شوقش غرق در خنیاگری باشد
من می پسندم آنچه را شمعم پسندیده
او گفته باید بال من خاکستری باشد
جان را ندادم پای او این از قصورم نیست
ماندم که شاید هدیه های بهتری باشد
نعش مرا اصلا دم این خانه بگذارید
زیر قدم های نگارم پادری باشد
ما را مَران از دور خود ای کبریای محض
باید به دور چون تویی دور و بری باشد
سر میبُرم گر رخ نمایی ناجی یوسف
زشت است پیش تو روی پیکر سری باشد
قطعا پسر خوب است اما بین هر خانه
رحمت سرازیر است وقتی دختری باشد
هر جا برادر گفته شد یاد ابالفضلیم
زینب به خاطر آمدحرف از خواهری باشد
قطعا نیاید از حسین و زینبش سرتر
دنیا ندید از این دوتا خواهر برادر تر
دلها به عشقش تا دمشقش پر کشیده
خانوم همیشه زحمت نوکر کشیده
نقاش او حجب و حیا را مثل زهرا
عزت و غیرت را چنان حیدر کشیده
وحی آمده بار دگر در بیت حیدر
در مصحفش یک آیه ی دیگر کشیده
گویی خدا بار دگر کوثر نوشته
یا بار دیگر ساقی کوثر کشیده
حنانه ای بالاتر از خورشید و ماه ست
ریحانه ای که منتش اختر کشیده
زینب حسین است و حسن حیدر و زهرا
جام بلا را یک نفس او سر کشیده
زینب حلیمه عالمه زینب عفیفه
انداخت نطقش لرزه در نسل سقیفه
ما جای خود ارباب ما باشد خرابش
او جانشین شخص زهرا در غیابش
ای کاف و ها و یا و عین و صاد زینب
مدح تو را گفته خدا هم در کتابش
ماها سیاهی لشکری هستیم اما
خصم تو را باشد ابوفاضل جوابش
از روز اول انتخاب تو حسین است
از روز اول هم تو هستی انتخابش
جز تو ملیکه در جهان دیگر نداریم
باشد علیِ اکبری پا به رکابش
خیلی پدرها دختری هستند،از این رو
پس مرتضی را کن اباالزینب خطابش
نام علی زینت دهد بر هر دو دنیا
شخص عقیله گشته اما زین بابش
شاگرد هایش مرجع تقلید عالم
جان ها فدای از رقیه تا ربابش
ثانی زهرا ای فهیم بی مفهم
اخت الوقار،اخت الکَرم،اُم المُحرم
هرکس گرفتارش نشد محشر گرفتار است
از دشمن حیدر و زهرا نیز بیزار است
تا شامل حالت دعای پنج تن باشد
پس نوکری کوی زینب بهترین کار است
زینب و ما ادراک ما زینب چه می گویی
مدحش چنان مدح پدر سخت است و دشوار است
کرب و بلا در کربلا مانده بدون او
پرچم اگر بالاست چون زینب علمدار است
گفت اُسْکُتو و ایستاد حتی زمان آنجا
دیدند که زینب به تنهاییش کرار است
از ذوالفقار در دهانش کوفه فهمیده
او ظاهراً زن،لیک زینب مرد پیکار است
او هست تالی تلو زهرا،زِیْن حیدر
وقتی قدم میزد به کوفه عین حیدر
وقتی که شمعی آب شد پروانه افتاده
باد خزان وقتی به این کاشانه افتاده
آنکس که خورشید از رخش چیزی نفهمیده
از بخت بد در مجلس مردانه افتاده
روزی به دورش قاسم و عباس واکبر بود
حالا به بزم عیش با مرجانه افتاده
در روزگاری کاخ دنیا زیر پایش بود
ای اف بر این دنیا که در ویرانه افتاده
امشب گدایت زیر لبها ساده می خواند
یا زینبی را که موذن زاده می خواند
سید حسین صمدی