یا کریمه اهل بیت(س)
اشکم که روی دامنه ی گونه جاری ام
آهم که از محوطه ی دل فراری ام
بغضم که هی گره به گره تلخ میشوم
فریادم و شبیه به یک انتحاری ام
آرام و بی قرار شدم تواَمان هم
گاهی سکوت کرده و گه بین زاری ام
هی نا امید می شوم از روزگار و بعد
یادم میفتد این همه تو دوست داری ام
من با زبان گریه به تو حرف میزنم
پس اکثرا شبیه به داد و هواری ام
عاشق اگر شدم به بلا مبتلاترم
محکوم بر ابد شده ، در بی قراری ام
من هم شبیه پیر زن مصری آمدم
شاید به یوسفی برسم با نداری ام
من مطمئنم آخر این عشق کامل است
آغوش میدهی و مرا میفشاری ام
من آمدم ببینمت اما ندیدمت
سرخورده ام ، سراسرِ از ناگواری ام
من یادگار لیلیِ در کوچه مانده ام
آشفته و شکسته ز چشم انتظاری ام
من درد یار دارم و درمان نمیشود
من زخمی از شکنجه ی این زخم کاری ام
پایم به کوچه باز شده ، مثل عمه ام
دادند از مصائب آن یادگاری ام
گودال هم نرفته ام ، اما شهیده ام
من تازیان نخورده ام اما شنیده ام
من چادرم نسوخته با شعله ی عذاب
بازار رفته ام ، نه که در مجلس شراب
من را کمان حرمله آزرده ام نکرد
خولی مرا ندیده و افسرده ام نکرد
من یادگار عمه ی از پا نشسته ام
من زینبم که اول ساوه شکسته ام
من خسته ام ولی به غل ِجامه ها که نه
از پا نشسته ام به کف کوچه ها که نه
گودالْ دیده زینبِ کبری بود نه من
بین طنابْ زینبِ تنها بود نه من
پای برهنه به صحرا دوان شده
پایش هزار تکه به رمل روان شده
زینب تمام عمر خودش زیر دین بود …
زینب اسیر بود ، اسیر حسین بود
بر ناقه ی بدون جهازی نشسته است
بر چوب محملی سر خود را شکسته است
علیرضا وفایی خیال