شعر شهادت حضرت رقيه (س)

حال ما حال خرابی ست که خود میدانی

حال ما حال خرابی ست که خود میدانی
نگرانیم برای تو به هر عنوانی

با زن و بچه گرفتار شدن دشوار است
با زن و بچه گرفتاری و بی سامانی

گفته بودی به همه منتظر ما هستند …
داده بودی به رقیه خبر از مهمانی

چشم بر هم زدنی ، بر سر نیزه زدنت
ای سر از اول بازار تو سرگردانی

شام را خاطره ی طشت پریشان کرده
کربلا را دو سه تصویر تو در عریانی

دختران روی پدر از همه حساس ترند
از چه رو در بغل شمر و سنان میمانی

تو که بی روسری از قبل مرا دیدی که
سر برهنه ام اگر امروز چرا حیرانی ؟

دامن من چه ندارد که ز ما دل کندی ؟
دامن شمر چه دارد که به آن دامانی ؟

من که افتادم ام از دوش عمو آواره ام
من رسیدم ز پر قو به همین ویرانی

جای بازوی تو سنگ است به زیر سر من
سخت شد زندگی ام چند شب پایانی

من ز بی سایه گی ام سوختم و تو ز تنور
چقدر سوخته ای ، ای پدر نورانی

ما عزیزیم ، شریفیم ، بزرگیم چرا
غل و زنجیر تن ماست چُنان زندانی ؟

شب به شب خواب ندارم که تو هم بی خوابی
هر شب از شاخه تو را دیده ام آویزانی

پدر و دختری ما چقدر مثل هم است
من که ابروم شکسته ست و تو هم پیشانی

 علیرضا وفایی خیال

نمایش بیشتر

اشعار مشابه

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

برای امنیت، از سرویس reCAPTCHA Google حریم خصوصی و شرایط استفاده استفاده کنید.

دکمه بازگشت به بالا