شعر شهادت حضرت قاسم (ع)

یا قاسم ابن الحسن(ع)

عشق است و دیوانگی و حالِ نگاهش
با آشتی و قهر های گاه گاهش

جانا ! جوانی رفت و از عمری که طی شد
موی سفیدم مانده و بخت سیاهش

من باخت دادم زندگی را غیر روضه
حیف از همین وقتی ست که کردم تباهش

هر کس که رفته باز برگشته پشیمان
بیرون نکردیدش برای اشتباهش

من را به امثال رسول ترک بخشید !
امشب گدایت آمد و کوه گناهش

امشب به بدهایت ، بیا بگذر از این بد
امشب حلالش کن کنارِ کوهِ کاهَش

دیوانه هایت پادشاهان جهان اند
پشت گدا قرص است بر دربار شاهش

رسم بزرگی بود و هست و غیر از این نیست
تو بیشتر از اینکه میخواهد ، بخواهش

سنگ از همه خورده ولیکن صاحبی هست
که در شلوغی ها دهد جایی پناهش

کرب و بلا زیباست اما ، دوست دارم –
من خیمه گاهت را برای حجله گاهش

مرد جمل هرچند که در کربلا نیست
اما فرستاده به امدادت سپاهش

مثل خودش که یک جگر ، صد تکه پس داد
صد تا ستاره شد به زیر نعل ، ماهش…

ام ابیهایی تر از اینها ندیدم …
یا فاطمه شد در شهادت آه آهش

آنجا اگر که میخ در ! این میخ نعل است
بسته شده با صد جراحت سینه راهش

 علیرضا وفایی خیال

نمایش بیشتر

اشعار مشابه

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

برای امنیت، از سرویس reCAPTCHA Google حریم خصوصی و شرایط استفاده استفاده کنید.

دکمه بازگشت به بالا