امید عالم
باید همیشه رو کند کل توانش را
عاشق کف دستش گرفته است جانش را
من را بغل کن که ندارم میل به دنیا
بین بغل پیدا کند عاشق جهانش را
اینکه ندیده دوستت دارم خودش راز است
پس خواندنی تر میکند قطعا رُمانش را
یک روز می آید من و تو چای مینوشیم –
-گرچه یقین دارم … نمیدانم زمانش را
ما را به زیر مشک بالای حرم بستند
دادند به دست ابوفاضل عنانش را
با کوله باری که ندارم آمدم … گفتند :
ام البنین گردن گرفته دوستانش را
امید عالم ! نا امیدی نیست در کارت
نذریِ تو پس داده خیلی امتحانش را
یکبار شرمنده شدی دیگر نخواهی شد
وقت گریز است و بده حالا زبانش را
تیری که بر مشک تو خورده کشت اصغر را
پر کرده جای آب ، خون کل دهانش را
حالا ببین که پشت هم چرخانده با حسرت
دور دهانش از سر عادت زبانش را
شمر است و فریادی که دور خیمه ها میزد
زینب که داد از است دیگر سایبانش را
رنگ رقیه ریخت وقتی ریخت آب مشک
با نیزه ها بردند عموی مهربانش را
کلثوم حالا خاک میریزد سرش وقتی
بر خاک ها افتاده دیده آسمانش را
تیرش به تو خورده ولی از بخت بد حالا
این حرمله کوبید بر زن ها کمانش را
یک پیر مرد دست تنها ، این همه لشکر
دارد ببین دلواپسیِ کاروانش را
تنها فرستادی حرم را ، خیز و نفرین کن
بزم عبیدالله و چوب خیزرانش را
علیرضاوفایی خیال