شعر اربعین

عزیزم

بعد چهل روز و چهل شب عزیزم
خواهرت اومده با دل حزین
من بدون تو مدینه نمیرم
پاشو که منتظره ام بنین

بعدِ تو اسیر غصه ها شدم
حق داری اگه نمیشناسی منو
بگو تا نامحرما برن کنار
تا نشون بدم کبودیِ تنو

دوری و فراق نبود قرارِ ما
از غمت ببین که خون جگر شدم
من که با اکبر و عباس اومدم
با سنان و خولی همسفر شدم

چجوری من سر خاکت بشینم
تو همه دار و ندار خواهری
شرط ضمن عقد من بودی حسین
میمیرم از غم بی‌برادری

یادمه چقدر خجالت کشیدی
رو زدی به حرمله برای آب
نانجیب میون سوت و هلهله
با سه شعبه داد به خواهشت جواب

یادمه که اکبر تو اشتباه
رفت به سمت خیمه های دشمنا
زن جراحه باهاش یه کاری کرد
تنشو چیندی میون یه عبا

یادمه تازه دومادِ کربلا
رفت به میدون به ضمانتِ حسن
میدیدم چجوری دست و پا میزد
زیر سم اسب امانت حسن

چشیدی طعم غم امانت و
میبینی منم شدم مثل تو پیر
دارم از خجالتت دق میکنم
سراغ رقیه‌تو دیگه‌ نگیر

علی اصغرت به روی سینه و
علی اکبرت که تو پائین پا
چقدر جای سه ساله خالیه
دخترت دفنه توی خرابه ها

هرکی رفته سمت قبر عزیزش
تو چشا اشکه رو لب ها زمزمه
وقتی دید که عمو گریه کن نداشت
سکینه رفته کنار علقمه

یادمه کنار نهر علقمه
چهارهزار نفر بهش تیر میزدن
دوره میکردن و از پشت سرش
به تنش نیزه و شمشیر میزدن

یادمه نگات به سمت خیمه بود
پنجه میزدی به خاک قتلگاه
اینقدر غریب و تنها بودی که
شد برات نیزه شکسته تکیه گاه

هنوزم صدای هل من ناصرت
پیچیده تو کل دشت کربلا
یادمه که خون می‌ریخت از آسمون
وقتی که سر و زدن به نیزه ها

یادمه خیمه ها رو آتیش زدن
سیلی میزدن به روی بچه‌ها
چند تا دخترت همون‌جا جون دادن
زیر پای اسب توی بیابونا

 سید علیرضا چاوشی
 

نمایش بیشتر

اشعار مشابه

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

برای امنیت، از سرویس reCAPTCHA Google حریم خصوصی و شرایط استفاده استفاده کنید.

دکمه بازگشت به بالا