شعر شهادت حضرت زهرا (س)
صدیقه الطاهره(س)
پا شد از جا روز آخر بسترش را جمع کرد
یک تبسم زد غم دور و برش را جمع کرد
پا شد و محکم گره زد روسری را دور سر
محکمش کرد و کمی درد سرش را جمع کرد
بست جارو را به یک دستش ولی چون درد داشت
زیر یک پهلوش دست دیگرش را جمع کرد
آتش بین تنور خانه زهرا را که دید
شرم کرد و هیزم و خاکسترش را جمع کرد
فضه را اول صدا زد یادش آمد فضه بود
کودک افتادهی پشت درش را جمع کرد
تن به آتش خورده میداند چه میگوییم ما
فاطمه پروانه بود آتش پرش را جمع کرد
شست موهای حسینش را و یک آهی کشید
شمر در گودال زلف دلبرش را جمع کرد
لشکر از گودال بیرون رفت اما شمر نه
ضربهی اثنی عشر شد پیکرش را جمع کرد
شب رسید و ساربان انگشت او را پخش کرد
فاطمه نگذاشت و انگشترش را جمع کرد
وحید عظیم پور