دل من باز هوای دل هیئت دارد
باز هم این دل بی حوصله فرصت دارد
چه کسی گفته گدا را به شهان کار مباد
من و هم صحبتی شاه , حقیقت دارد
دل من باز هوای دل هیئت دارد
باز هم این دل بی حوصله فرصت دارد
چه کسی گفته گدا را به شهان کار مباد
من و هم صحبتی شاه , حقیقت دارد
در فراق غم تو این غم بسیار , کم است
ندبه کم نیست ولی طالب دیدار کم است
رمضان آمده و یاد خدا افتادیم
شکر یک ماهه بر این خالق ستار کم است
دارد برای همسر خود گریه می کند
با گریه های کوثر خود گریه می کند
همسر فقط نبود خدیجه برای او
او در فراق یاور خود گریه می کند
باز بوی بهار آمده است
سینه ها را قرار آمده است
چشمه جاری کرامت حق
از دل کوهسار آمده است
آتش گرفت جان و تن خیمه گاه را
دامان هرچه طفل و زن بی پناه را
آتش وزید از طرف چشم های “شمر”
کم کم فرا گرفت تمام سپاه را
دلم گرفته از این جمعه های تکراری
از این همه دلِ بی غم , هوای تکراری
میان این همه تکرار فکر یک روزم …
خودت بگو آقا … پس کجای تکراری ؟
امان از آنکه گناهان من حساب کنند
دل مرا تهی از شور و التهاب کنند
امان از آنکه برای جزای معصیتم
فرشتگان عذاب خدا شتاب کنند
درخیمه صدای آب آب افتاد
در سینه زینب اضطراب افتاد
یک دست میان راه آب افتاد
یک دست به عشق آفتاب افتاد
شکرلله که مرا چشم تری هست هنوز
از غم عشق تو اشک بصری هست هنوز
باک از آتش عشق تو ندارم عشقم
بهر سوزاندن جانم جگری هست هنوز
حرف دل آب را کجا می زد مشک
سرتا سر کربلا صدا می زد مشک
تیری آمد به قلب عباس (ع) نشست
چون طفل رباب دست و پا می زد مشک
سعید حدادیان
باز امشب لحظه تنهائیم
فکر کردم بر دل دنیائیم
بسکه زنجیر بدی محکم شده
روزگارم دائما درهم شده
گرچه من پشت درم, راه ندی حق داری
گرچه من دربدرم, راه ندی حق داری
بسکه من این در و آن در زده ام حالا که
خورده اینجا گذرم, راه ندی حق داری