دشمن مجال پا زدنت را گرفت و برد
یعنی حسین های تنت را گرفت و برد
گندم نخورده ایم که بی نان مان کنی
سیبی نچیده بنده ی شیطان مان کنی
چه غم اگر, که نگاه همه جوابم کرد
نگاه مادرت امسال هم حسابم کرد
به خاک می کِشی از بس عزیز من پارا
کنار پیکر خود میکشی تو بابا را
بگذارید کناربدنش گریه کنم
بگذارید به بی سرشدنش گریه کنم
دست بوست گرچه آمد از هوا تیری سه پر
دید چشمت سوی خیمه می دود آنجا نشست
چون خدا خواست که عریان نشود پیکر او
ساخت از نیزه برای بدنش پیرهنی
چه روی ناز و قشنگی چه موی زیبایی
تمام حاصل من گشته ایی تماشایی
اگر از غربت غم های زینب با خبر باشی
و تو در راه بی پایان اسیر همسفر باشی
وقتی که پدر سه ساله اش را می دید
هفتاد و دو سر به روی نی می لرزید
هرکس که خانزاده غم واشک و ماتم است
یک ماه نه تمامی سالش محرم است
به زیر بیرقتان عشق در تب و شور است
به زیر بیرقتان هاله هایی از نور است