ما بی ولای مرتضی مرداب هستیم
تاریکی محض و پی مهتاب هستیم
وقتی علی روزی رسان سفره ها شد
بی خود پی دنیا و نان و آب هستیم
ما بی ولای مرتضی مرداب هستیم
تاریکی محض و پی مهتاب هستیم
وقتی علی روزی رسان سفره ها شد
بی خود پی دنیا و نان و آب هستیم
نشسته ام به دعا گر علی قبول کند
مرا غبار کف شارع الرسول کند
تمام روز به او فکر میکنم ای شیخ
که هر خیال به جز این مرا ملول کند
هر کس به چشم ذوالفقارت یک نگاه انداخت
خود را به دست خویش در روز سیاه انداخت
هر کس پس از تیغ تو به اخمت نظر افکند
از چاله ای در آمد و خود را به چاه انداخت
عالم همه رفتنی و مانا مولاست
در مذهب شیعه پیر دانا مولاست
الفاظ مقطعه که در قرآن هست
حرف در گوشی خدا با مولاست
باتو من لب بر لب پیمانه باشم بهتر است
در میان زلف هایت شانه باشم بهتر است
این همه عاقل اگر دیوانه باشم بهتر است
تا نفس دارم در این خانه باشم بهتر است
زیباست به عشقت ضربان را که بگیرند
زیباتر از آن نام و نشان را که بگیرند
سر بر سرِ زانوی حریمت بگذاریم
از دستِ سر این خوابِ گران را که بگیرند
سلام ای ماورای فهم و ای مافوق باورها
درود ای انبیا در بارگاهت همچو قنبرها
دلیل پاکی دامان پر احساس مادرها
قدم بگذاشتی از کعبه بر چشمان نوکرها
زخاک زیر نعلینت به خلقت رنگ و رو دادی
تو ای بابای خاک اینگونه برخاک آبرو دادی
آفتابی که در افق پیداست
نهمین نورِ خانهٔ زهراست
در تلألؤ جهان به او خیره…
انعکاسش شبیهِ آینههاست
آسمان عرش در بغل دارد
نَسَبش ریشه در ازل دارد
قلمم بر لبش غزل دارد
شعر او مزّهی عسل دارد
تو دلم دوباره افتاد
حس یه خیال شیرین
دستمو گرفت منو برد
اونور روزای غمگین
اَشکو اِلیک از غم سنگین سینه ام
در حصر سامرایم و دور از مدینه ام
در شهر غربتم ، غم بسیار میکشم
مادر بیا که حسرت دیدار میکشم
سهم من از مصیبت جدم حساب شد
پایم همینکه باز به بزم شراب شد
مردانه بود بزمُ دلم یاد عمه سوخت
دیدم چقدر عمه ام آنجا عذاب شد