تو قمر چهره ای و نور مجسم هستی

تو قمر چهره ای و نور مجسم هستی
پسر ارشد ارباب دو عالم هستی

یل رزم آور و شاگرد ابالفضلی تو
منشأ جاذبه ی عالم و آدم هستی

جان به فدایت علی اکبر

ای  نفَس و نفس پیمبر علی
ای نوه ی ساقی کوثر علی

آینه ی حضرت طاها تویی
از طرفی هیبت حیدر علی

ارباً ارباً

نشست گرد و غبار و عیان شد آن پیکر
چه پیکری…! ز تماشای او شکسته پدر

به وقتِ رفتنش از شاه دلربایی کرد
و آب شد دلِ سنگ از وداع آن دلبر

روی دست پدری ، عازم میدان پسری

روی دست پدری ، عازم میدان پسری
میبرد شمس به همراه خودش یک قمری

به امیدی که رسد جرعه ی آبی به پسر
میزند رو به عجب لشکر پستی ، پدری

تو بگو برا غمت چه کار کنم؟

بغضمو چند روره پنهون می کنم
نکنه خیمه رو بیقرار کنم
من فقط دارم خجالت می کشم
تو بگو برا غمت چه کار کنم؟

آه ای عطش کشیده

درمان تشنه کامان، هر چند جرعه آب است
لب تشنه ایم و بی تو، دریا به ما سراب است

آه ای عطش کشیده، زخم زبان شنیده
از آتش لب تو ، دل های ما کباب است

اینقده دست و پا نزن

اشک حرم در اومد از ناله و آهت
گریه نکن فدای این صورت ماهت

طاقت بیار و جا نزن خدابزرگه
اینقده دست و پا نزن خدا بزرگه

مادرت بدجوری پژمرده علی

مادرت بدجوری پژمرده علی
می دونم چی تو رو آزرده علی
حالا سیراب شدی روی دست من
جای شیر تیر به گلوت خورده علی

ای که شش ماهه ای و پیر طریقت آقا

ای که شش ماهه ای و پیر طریقت آقا
باب خیری به خدا باب کرامت آقا

بی سبب نیست تو را باب حوائج گفتند
آنقدر کرده روا نام تو حاجت آقا

حسین مظلوم

خیمه نمی‌مانم که این رَسمِ وفا نیست
با من نگو گودال، جایِ بچه‌ها نیست

اینکه چگونه آمدم فرقی ندارد
در عشق جایِ گفتنِ چون و چرا نیست

سفره داریِ تمامِ سال پای مجتباست

گریه هایم دسته جمعی هست ، تنها بیشتر
ناله ی روزم مکافات است ، شبها بیشتر

گاه دادی میزنم گاهی مدارا میکنم
گاه فریادم زیاد و گاه نجوا بیشتر

بی بی جانم

زنی به وسعت پنجاه سال غصه و غم
پر از اراده و همت مصمم و محکم

زنی به هیبت شیر خدا و شمشیرش
که در برابر ظلم ایستاده مستحکم

دکمه بازگشت به بالا