مرا که گدای تو بودم زمانی…
ز چشمانت انداخت این بددهانی
تو بودی ولی بنده ی خویش بودم
تورا خواندم اما دلی نه!زبانی
مرا که گدای تو بودم زمانی…
ز چشمانت انداخت این بددهانی
تو بودی ولی بنده ی خویش بودم
تورا خواندم اما دلی نه!زبانی
روی دل تصویر ماهم را کشیدم آمدم
باز هم کوه گناهم را کشیدم آمدم
قفل بر روی در میخانهء مستان زدند
بی خیالِ قفل! راهم را کشیدم آمدم
هر کس گریست پیش خدا رو سفید شد
شادی به لطف حضرت باران شدید شد
سهمش غم است هر که شبی ربنا نگفت
بیگانه با شکوه نیایش، پلید شد
خیز، اى بندۀ محروم و گنهکار بیا
یک شب اى خفتۀ غفلتزده، بیدار بیا
بس شب و روز که در زیر لَحَد خواهى خفت
دَم غنیمت بشمار امشب و بیدار بیا
تا ببینم رحمت پروردگار خویش را
میشمارم باز جرم بیشمار خویش را
روز و شب فرقی ندارد پیش من چون با گناه
تیره کردم آسمان روزگار خویش را
لبریز اشتباهم با اشک و سوز و آه
آمد به التماس تو این عبد روسیاه
محتاج یک نگاه رئوفانه ی توام
دارد تمام زندگی ام میشود تباه
روی دل تصویر ماهم را کشیدم آمدم
باز هم کوه گناهم را کشیدم آمدم
قفل بر روی در میخانه ی مستان زدند
بیخیال قفل راهم را کشیدم آمدم
نانی به کامِ ما جز نانِ شما نرفته
از این تنور خالی، دستِ گدا نرفته
بر درگهت گدا با روی خجل رسیده
شرمنده بنده ای از پیشِ خدا نرفته
مهربان! از دامن لطفت گریزانم هنوز
بیشتر از هر کسی آلوده دامانم هنوز
اعتمادی نیست بر ذکر و نماز و روزه ام
اعتمادی نیست یا رب چون به ایمانم هنوز
چشم خود را باز کن ای دل ضیافت راببین
سفره اش اندازه دنیاست وسعت راببین
فکر سرمای زمستان باش فرصت اندک است
از همین امروز فردای قیامت را ببین
خطا کارم اما خدایا ببخش
من بینوا را خدایا ببخش
تو را جان زهرا خدایا ببخش
ببخشم خدایا خدایا ببخش
اگر این بار گنه روز حسابم باشد…
عافیت داشتنم نیز به خوابم باشد
من اگر هیچ ندارم دل سوزان دارم
همه ثروتم این چشم پرآبم باشد