دل آقا اسیر زلفت بود
خنده ات باده ی حیاتش بود
نخ قنداقه ی مطهرتان
لنگرکشتی نجاتش بود
آمــده دشمن بد مـــست, عمو اینــجاها
چقــدرپاره ی سنگ اسـت, عمو اینجاها
ازچـپ وراست برای تو بلا می آید
چقدر تیرِرهـا هست عمو اینجاها
دو قدم سمت خیام و دو قدم بر می گشت
پدری که نگران سمت حرم بر می گشت
پسرش را به روی دست تماشا می کرد
چاره سازِ همه در سینه خدایا می کرد
تو به نی هستی و من مویکنانم پسرم
سرت ازنیزه نیُفتد نگرانم پسرم
به سرِنیزهی تو خیره شده چشم ترم
بی سببنیست اگر اشکفشانم پسرم
همان وقتی که عمو بر تنت ردایت کرد
همینکه بال گشودی پسر صدایت کرد
گره به بند نقابت زد و میان حرم
پس از دو بوسه به پیشانیت دعایت کرد
باغ سر سبز تو را خشک و خزانی کردند
نا کسانی که مرا خرد و کمانی کردند
پیکرت روی زمین بود و همه خندیدند
بعد از آن بر بدنت اسب دوانی کردند
هر چند به یاران نرسیدم که بمیرم
دیدار تو می داد امیدم که بمیرم
دیدم که نفس می زنی و هیچ کست نیست
من یک نفس این راه دویدم که بمیرم
مُردمز بس که بر بدنت بوسه می زنم
بر کام خشک خنده زنت بوسه می زنم
بر زلف خون پر شکنت شانه می کشم
بر زخمهای دل شکنت بوسه می زنم
مادر به جای آب ز شرم تو آب شد
آتش گرفت , سوخت و غرق عذاب شد
بیهوده پا به سینه ی من میزنی , مکوب
حتی خیال قطره ی شیری سراب شد
دست تو را دوباره به چشمان تر زنم
شاید که مرهمی شود و بر جگر زنم
پلکی که خون گرفته به سختی تکان بده
شاید نمیرم و نفسی بیشتر زنم
بیا که گریه کنم لحظههای آخر را
بخوان ز چشم ترم حال و روز خواهر را
دلم قرار ندارد بیا که تا دم صبح
بنالم از سر شب روضههای مادر را