تیغ ازکمین دو دستِ تنم راگرفت و بُرد
تا گاهواره پَرزدنم را گرفت و بُرد
از پشت نخل هایشریعه تبر به دست
گل برگهاییاسمنم را گرفت و بُرد
یک دشت نیزهحُرمتِ سی سال منصبِ
شعر محرم و صفر
جنگ سختی شده من محو تماشا شدهام
کنج این خیمه بسیخسته و تنها شده ام
مشک باشی و دمچشم رباب میفهمی؛
از چه رو اینهمهآشفته و شیدا شده ام
بیدار شد ز خواب و سراغ پدر گرفت
از تاب رفت و بر دل او شعله در گرفت
شرح غم و فراق و عطش را ز سر گرفت
از دیده گوهر تر و خون جگر گرفت
سنگین دلان شام تو را سنگ می زنند
گاهی تورا وگاه مرا سنگ می زنند
آید صدای نالۀ زهرا به گوش من
ازروی بام تا که تورا سنگ می زنند
یک اربعینبرای تو حیران شدم حسین
مانندگیسوی تو پریشان شدم حسین
با چندقطره اشک دل من سبک نشد
ابری شدمبه پای تو باران شدم حسین
ای دلاور که برسر نی سواره می آیی
ماه زینب که بین 17 ستاره می آیی
بار دیگر توان بده قلب زار خواهر را
با لب خشک خود بخوان آیه های کوثر را
بعدیک اربعین رسید از راه
غمبه قلبی صبور می آید
قتلگهرا دوباره می بیند
آنکهاز راه دور می آید
عبور قافله را بین شام می بینم
و در حوالی آن ازدحام می بینم
مگر چه چیز تماشایی است در اینجا
حضور این همه فرد بنام می بینم
چه ها که با دل زینب (س) نکرده این کوفه؟
تو نی سوار و منم کوچه گرد این کوفه
چه سنگها که نشد پرت سوی محمل من
به دستهای زن و طفل و مرد این کوفه
ازپشت بام بر سرمان سنگ می زنند
برزخم کهنه ی پرمان سنگ می زنند
وقتنزولِ سوره ی توحید بر لبت
ابلیسها به باورمان سنگ می زنند
سریز نیزه زمین خورد بس که زخمی بود
سری که وا شده از هم ز ضربه های عمود
سریز نیزه زمین خورد, وای خواهر او
چگونهمی نگرد غلط خوردن سر او
این همه راه دویدم ز پی دلدارم
به امیدی که دراین دشت برادر دارم
تو دعا کن به کنار بدنت جان بدهم
فکر همراهی باشمر دهد آزارم