حدیث درد فراق رقیه خاتون
حکایتی است غم لحظه لحظه افزون را
حدیث درد فراق رقیه خاتون را
کتاب روضه ورق خورد و بزم بر پا شد
دچار موج بلا ساخت بحر مضمون را
دوباره فال گرفتم برای این اشعار
از این کتاب، غمِ از شماره بیرون را
ز دشت کرببلا تا به شام می گِریَد
ببین ز اشک، زده طعنه رود جیحون را
رواست جان بدهد بهر دیدن بابا
در این تجارتِ پرسودِ صرفه مقرون را
فقط سرشک، ز چشمان دختری بس بود
که سرنگون بنماید یزید ملعون را
رسید لحظه ی شومی که دشمنان بزنند
دوباره بر دل آل عبا (ع) شبیخون را
سری به چرخ درامد به ضربه بر دل خاک
و یا به چرخ درآورده چرخِ گردون را؟
نه سر، که ماه جهان یا شهاب ثاقب بود
که غرق نور نموده است شام شبگون را
گداخت از غم معشوق، سوخت پروانه
چو دید حنجره ی زخمیِ دگرگون را
گرفت شاخه ی گل را به سینه اش بلبل
مگر که چاره کند داغِ جان محزون را
به نازکِ لب خود زد به لطمه چون می دید
شکستِ لعل لب و آن پیاله ی خون را
گسسته بود چرا دانه های مروارید؟
چه کس شکسته صف این انار موزون را
صدای ساز پدر با دلش نمی سازد
که با شکستن صوتش شکسته قانون را؟
دخیل بسته به زلفش شراره ی آتش
گره نموده چه کوتاه بید مجنون را
به دست، راس پدر ، در دلش غمی ، بر سر
نشسته خاک یتیمی، که ساخت معجون را
پرنده در قفس افتاد از نفس تا دید
ز ساقه دستِ سیه دست، چیده زیتون را
هنوز مجمر قصه ز غصه میسوزد
به حال دخترک در خرابه مدفون را
به دست دخترکان، در حرم عروسک بود
برای بازیِ بر یک سه ساله مدیون را
جواد محمودآبادی