شعر مرثیه

حسین جان

چگونه شکر بگویم که زنده ماندم من
به ماه روضه تو خویش را رساندم من

چگونه شکر بگویم اجل امانم داد
که باز چشم تر من به بیرقت افتاد

عرش را ماتم گرفت

شورشی افتاده بر پا عرش را ماتم گرفت
فتح شد با لشکر غم آسمان هم دم گرفت

شد سیه پوش از غم و اندوه، سکان سما
حق تعالی مجلسی بر اشرف آدم گرفت

با سیاهی مُحرِم ماه محرّم می‌شوم

با دل نامحرمم در روضه مَحرم می‌شوم
با سیاهی مُحرِم ماه محرّم می‌شوم

من پس از گریه برای تو فقط حالم خوش است
حق بده خوشحالم از اینکه پر از غم می‌شوم

دلتنگ شب اول ماهت شده است

سرکش شده بود ، سر به راهت شده است
دلبسته ی پرچم سیاهت شده است
این سینه که یک دهه در اندوه تو سوخت
دلتنگ شب اول ماهت شده است

 ایمان دهقانیا

بازار غمت گرم اباعبدالله

ای که بازار غمت گرم اباعبدالله
شور پای عَلَمَت گرم اباعبدالله

همه راندند مرا از درشان اما تو
راه دادی و دَمت گرم اباعبدالله

وای وای

در کوچه ی وصال زبس من دویده ام
اینک کنار مضجع پاکت رسیده ام

ای در تراب خفته ببین زینب آمده
شاید به جا نیاوری ام قد خمیده ام

چله گرفتیم

چله گرفتیم و کماکان گریه کردیم
موکب به موکب در بیابان گریه کردیم

در روضه‌‌ی تو هفت پشتم فیض بردند
وقتی که پشت مرز مهران گریه کردیم

مهمان برایت آمده

مهمان برایت آمده آن هم چه مهمانی
جان تو نه ! آمد بسویت بهتر از جانی

چشم تو روشن در مزار ای پیرهن پاره
که فاتحه خوان تو شد پاره گریبانی …

أخی أُختک فداک

مثل هلال بود که نوری شکسته داشت
آن خواهری که قلب صبوری شکسته داشت
کوه غیور بود و غروری شکسته داشت
آیینه کاروان بلوری شکسته داشت

چهل منزل

چهل منزل پناه آورده ام از غم به تنهایی
سراپا سوختم از ماتَمت هر دم به تنهایی

قیامی را که تو آغاز کردی جاودان کردم
ندیدم غیر زیبایی و دیدم غم به تنهایی

عجب کاروانی

عجب کاروانی شد این کاروان
پای غصه های تو از تاب رفت
ما هشتادو چارتا بودیم رفتنه
ولی کم کم این قافله آب رفت

چهل سال گذشت

این چهل روز عدو سنگ به ما زد بد زد
هر که آمد غم من دید مرا زد بد زد

شد چهل روز نه،انگار چهل سال گذشت
غمت آتش به دل ارض و سما زد بد زد

دکمه بازگشت به بالا