محمد قاسمي

مطلع قرآن

جایی که حُسن مَطلع قرآن ما علی ست
در شرع من شروع سخن ذکر یاعلی‌ست

هر چند ذات عزّ و جل نیست دیدنی‌
وقتی بنا شود به تجسّم ؛ خدا علی‌ست

پناه نوکرها

رزق ما را علی عطا کرده
سنگِ‌ما را علی طلا کرده
او شِفا داده است دلها را
دردها را علی دوا کرده

کفیل الزینب

از تماشای رُخ ماه تو شد مهتاب مست
از طلوع چهره ات ، هنگام مَد شد آب مست

پشت هر پلک تو یک میخانه پنهان است…اگر
چشمهایت هست در بیداری و در خواب مست

گلبرگ لطیف

نه فقط خار به صحرای بلا زجرش داد
بلکه با کرب و بلا “کربـُبلا”زجرش داد

مقتل این گونه نوشته ست که “مٰاتَتْ کَـمِدْا”
بس که آن طایفه ی “بی سر و پا” زجرش داد

کاروان عزا

نه بود خواندن از آن حدّ روضه خوان ای کاش
نه می گُــذشت از آن دشت کاروان، ای کاش

نه می گُـذشت از آن دشــت کاروان و نه بود
در آن مسیر کـسی سدّ راهشان ، ای کاش

یا ولی الله

بسکه تصویری از اندوه به هر مرحـله داشت
خوشیِ کودکی از خاطر او فاصله داشت

بــه حسـابی که پـسر آیــنه دار پـدر است
او هم از کوفه و از شـام، فراوان گِـله داشت

زهر جفا

مانند شمعی پیکر تو بی صدا سوخت
در شعله های سرکـشِ زهر جفا سوخت

قـرآن ناطـق بـودی و با خود نگفتیـم
ای مُصحف توحید آیاتت چرا سوخت؟

فـدایِ خدیجه ایم

ما تا خُدا خُداست فـدایِ خدیجه ایم
مشغولِ ذکر و مدح و ثنایِ خدیجه ایم
عُمری ست سر به راهِ ولایِ خدیجه ایم

(شُکر خدا که تحت لوایِ خدیجه ایم)
(بعد از هـزار سال گدایِ خدیجه ایم)

ام المومنین

سه سال آخر عُمرش شکسته تر شده بود
بلی شکسته تر از فـرطِ دردِ سـر شده بود

تمام بال و پر او کبود و زخمی بود
که پیــش موج بلا بارهـا سـپـر شده بـود

مادر مومنین

رودی‌که‌خودرافداکرددرراه‌دریاخدیجه ست
مستغرق در صفات یاسین و طاها خدیجه ست

هربار رفته به معراج محبوب خاص خداوند
از حق تعالی شنیده محبوبه ی ما خدیجه ست

زینب صغری

پرورده‌ی‌ زهراست‌ از این‌ رو رشیده‌ ست
دریای بی پایانِ اوصاف حمیده‌ ست

او زینب‌ صُغری‌ ست این‌ یعنی‌ خدا، باز
“زینت”برای شاه مردان آفریده‌ ست

مانند زهرا مثل زینب چون خدیجه
او افتخارِ بانوانِ برگُزیده‌ست

آنسان که ما زهرا تر از زینب ندیدیم
چشم فلک زینب تر از او را ندیده‌ست

وقتی‌ که دِق کرده‌ ست از داغ حُسینش
فرض‌ است بر ما که بگوییم او شهیده ست

او‌ از طفولیت شبیه خواهر خویش
ماتم‌ کشیده زجر دیده داغدیده‌ ست

پیری قبل از موعد او بی سبب نیست
بر شانه از آغاز بار غم کشیده ست

این سرو پا برجا اگر قدّش کمانی ست
میراث‌ دارِ مادری قامت خمیده ست

خاکم به سر، زخم زبان از شمر خورده
وقتی دم دروازه ی ساعت رسیده ست

خاکم به سر، از آفتاب گرم و سوزان
هم چادرش پوسیده هم رنگش پریده ست

از کعب نی باید بپرسی چند منزل
جان یتیمان برادر را خریده ست ؟؟؟

اینکه رقیّـه تشـنه جان داد و گرسنه
در بینِ ویرانه امانش را بُریده ست

محمّد قاسمی

ربّ عشق

نگذشت هر که وقت سخن راحت از ادب
بی شک گرفت صُحـبت او برکـت از ادب
باید کُنند اهل ادب , صحبت از ادب
تا واژه واژه , جـان بِبَـرد لذّت از ادب

دکمه بازگشت به بالا