حالا که اومدی پیشم بابایی
حالا که اومدی پیشم بابایی
بزا اهل شامو با خبر کنم
چی بگم انگاری قسمت بوده که
شب یلدامو با تو سحر کنم
دوس دارم تو غربت این روزامون
مرهم چشم تر عمه باشم
این همه کتک به جام خورد چی میشه
یه بارم من سپر عمه باشم
خیلی سخته برا من نبودنت
پر بغض و خواهشم بذار بگم
تو نپرس چجوری صب شده شبم
نمیخوام حرفای گریه دار بگم
میشه دیگه از کنار من نری
به خدا این همه خواهشمه
یادته رو دست تو می خوابیدم ؟
حالا خشت خرابه بالشمه
حالا که وا شده سفره دلم
همین اولش بگم اخرشو
دلمو سوزوند یه مرد شامی که
جلو چشمام میبوسید دخترشو
بغلم کن که تو گوش تو بگم
توی این سفر چی اومده سرم
میشه این شامیا رو دعوا کنی؟
بگو دیگه نزارن سر به سرم
بابایی جونم …ببخش رقیه تو
که لباسای مناسب نداره
هر جوری که باشی باز بابامی تو
موهاتم سوخته باشه عِب نداره
دیگه اصلا نمی زارم بابا جون
از کنارم بری حتی یه نفس
بعد عمری ما دوتا تنها شدیم
شاید اولین و آخرین دفعه س
ترسم این بود منو نشناسی یه وقت
آخه خیلی این روزا عوض شدم
چادری که سرمه یادت میاد ؟
هدیه تو بود برا تولدم …
شب آرزوهای دخترته
شبی که سرت رو دامنم باشه
امشبو کنار دخترت بمون
هیچ بعید نیس شب رفتنم باشه
حمید ندیمی