شعر شهادت حضرت رقيه (س)
سرت را میگذارم روی دامن
سفر خوب است، با این ساربان نه
سفر با شمر و خولی و سنان نه
غلاف و ریسمان و تازیانه
گذشتم از همه، از خیزران نه
برای وصلت ای ماه منیرم
ندارم چاره جز اینکه بمیرم
چرا باید برای دیدن تو
سراغ از دختر خولی بگیرم؟
سرت را میگذارم روی دامن
بگو از خاطرات راه با من
بیا تا صبح بشماریم با هم
تو زخمت بیشتر بوده است یا من؟
غرورم را شکست آن مرد نامرد
ادای گریهام را در میآورد
پدر! ما سفره دار عالمیم و
یهودی نان برامان پرت می کرد
داود رحیمی