بریز آب روان
اسما بریز آب روان ، بر آیه های کوثرم
تا من بشویم نیمه شب ، جسم کبود همسرم
غسل تن مجروح او ، کار منِ تنها که نیست
کرده وصیت فاطمه ، امشب تو باشی یاورم
دسته گل خود را نبی، دستم امانت داده بود
از این امانت داریم ، شرمنده پیغمبرم
فهمیده ام حالا چرا ، زهرا سرش را بسته بود
آخر سرش بشکسته بود ، ای خاک عالم بر سرم
فهمیده ام حالا چرا ، شب تا سحر بیدار بود
هم پهلویش بشکسته و ، هم بازویش کرده ورم
تو آب میریزی ولی ، خونابه جاری می شود
باید که بعد از این کند ، خون گریه چشمان ترم
لب بست زهرا و نگفت ، این زخم سینه جای چیست
زخمش دهان وا کرد و گفت ، من جای مسمار درم
منکه نود زخم اُحد ، یک آه هم از من ندید
داد مرا کرده بلند ، جسم کبود همسرم
زینب گرفته آستین ، روی لبش او را ببین
آهسته گوید زیر لب ، وای مادرم وای مادرم
امشب به جای دستمال ، یک روز هم جای نقاب
این آستین در شهر شام ، آید به کار دخترم
عبدالحسین میرزایی