شعر شهادت حضرت زهرا (س)

وای مادرم

درد سرم امشب زده آتش به جانم
می سوزد از جای کبودی استخوانم

مانده نفس در زخم سینه بار دیگر
می ماند از سرفه در این بستر نشانم

اسما به سختی صورتم را جابجا کرد
کار خودش را کرده سیلی به گمانم

هجده بهار عمر من در پشت در سوخت
وقتی که هیزم ریختند بر آشیانم

با بار شیشه استراحت هم عذاب است!
حالا چه باید کرد با زخم نهانم

بال قنوتم را غلافی بد شکسته
حتی نشسته در نمازم، ناتوانم!

با صورت بسته خجالت می کشم باز
از بغض سنگین امام مهربانم

از من گذشته مرهمی تازه گذارد
فضه به زخم پهلوی آتش فشانم

از حال و روزم شرح رفتن را ببینید
خیلی بعید است یک شب دیگر بمانم

پیر از غم تنهایی مولای خویشم
دلخسته از دنیا، اگر چه من جوانم

مظلوم تر از حیدر من در جهان نیست
دارد گواهی می دهد اشک روانم

  جابر عابدی
 

نمایش بیشتر

اشعار مشابه

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

برای امنیت، از سرویس reCAPTCHA Google حریم خصوصی و شرایط استفاده استفاده کنید.

دکمه بازگشت به بالا