ای پادشه دل ها داد از غم تنهایی
جانم به لبم امد وقت است که باز ایی
فریاد از این غم ها بی داد زبی یاری
ای یار و حبیب ما وقت است که باز ایی
ای پادشه دل ها داد از غم تنهایی
جانم به لبم امد وقت است که باز ایی
فریاد از این غم ها بی داد زبی یاری
ای یار و حبیب ما وقت است که باز ایی
ای بقیع ای روز وشب رویای من
ای حریمت قرب او ادنای من
وادی توازطوی برده سبق
خاک پاکت صفحه سینای من
نمک شور دو چشمت به زمین میریزد
خنده کردی زلبت در ثمین میریزد
دست خود را بکشی عرش برین میریزد
از نخ تار عبات حبل متین میریزد
یک شب میان خاطره هایم قدم زدم
حال خوشی برای دل خود رقم زدم
بی وقفه از تو گفتم واز عشق دم زدم
گشتی دوباره دور و بر آن حرم زدم
این یا کریم مثل همه یا کریم ها
در فکر بام توست به رسم قدیم ها
من زار خاک ری چو حسین بکربلا
زائر شود هر آن که بر عبدالعظیم ها
تا همان لحظه ای که جان دارم
از شــما دســــت بر نمی دارم
حـضـــــرت شاه یک نظر بنمـــا
از گــــــدایان خـــــــــیل دربارم
من ذره ام به لطف تو خورشید می شوم
یعنی شما هر آنچه بخواهید می شوم
من آن ابوذرم که به جرم محبتت
در دور دست چشم تو تبعید می شوم
اگرچه بر سر کویت غلام حلقه به گوشم
اگرچه وقف تو باشد تمام جوش و خروشم
هزار جهد بکردم که سر خویش بپوشم
نبود بر سر آتش میسرم که نجوشم
هر آنکه نیست درون دلش ولای تو
به آتشش فکند در جزا خدای تو
تو پادشاهی و بر بام گنبد دوار
در اهتزاز بود تا ابد لوای تو
دور و بر تو لحظه ی آخر چه ها نشد
با گریه های زینب مضطر چه ها نشد
حتی عصا ز موی سفیدت حیا نکرد
وقتی رسید بر سَرَت آن سَر چه ها نشد
نشسته ام بنویسم که غصه ها دارم
دوباره شوق سفر سوی کربلا دارم
هوای دیدن ارباب هم هوای حرم
هوای روضه ی جانسوز کربلا دارم
قرآن بخوان از روی نیزه دلبرانه
یاسین و الرحمان بخوان پیغمبرانه
قرآن بخوان تا خون سرخت پا بگیرد
همچون درخت روشنی در هر کرانه