دو دیده ام به کنارت پر از قمر کردند
ز تیغ و نیزه تنت را چه مختصر کردند
و مثل پیکرت از هم سپاه من پاشید …
تورا زدند و مرا چون تو محتضر کردند
دو دیده ام به کنارت پر از قمر کردند
ز تیغ و نیزه تنت را چه مختصر کردند
و مثل پیکرت از هم سپاه من پاشید …
تورا زدند و مرا چون تو محتضر کردند
آه از آن دم خیمه ها در اضطراب افتاده بود
حضرت سقا کنار نهر آب افتاده بود
هم امید تشنگان هم قوّتِ قلب حسین
هم تمامِ آرزوهای رباب افتاده بود
بعد از تو روزگار زمین شد سیاه , ماه
غم ماند و موج ماند و عطش ماند و آه , ماه
خورشید شرح حال تو را این چنین نوشت
بی سرزمین تر از همه بی سرپناه , ماه
در علقمه صدا به صداهم نمی رسد
آخر چرا امید و پناهم نمی رسد
بیرون خیمه منتظرش مانده ام ولی
باور نمی کنم به نگاهم نمی رسد
آقا یواش بال و پرت تیر میخورد
اینجا تمام دور و برت تیر میخورد
بی دست میروی و زمین میخوری و آه
یعنی حرم ببین سپرت تیر میخورد
خونم حنا به هر سر زلفم کشیده است
ای مو سپید, لحظهٔ سرخم رسیده است
.
روی تو با هزار چشم, دیدنیتر است
شُکرش, هزار دیده مرا آفریده است
گر نخیزی تو زجا,کار حسین سخت تر است
نگـــران حـــرمـــم , آبـــرویـم در خـــطر است
.
قـــامـــت خــم شـــده را هـر که ببیند گوید
بی علمدار شده , دست حسین بر کمر است
بال و پر غم تو به بال و پرم گرفت
داغ تو بود نور ز چشم ترمگرفت
آرام از نگاه حرم محو می شدی
هی رفته رفته قلب من و خواهرم گرفت
گذشته است دراین داغ آب ازسر آب
که آب هم شده شرمنده در برابر آب
کسی ندیده که دریا به آب رو بزند
ولی به حکم ادب آمده به محضر آب
نیاز داشت چو طفل رباب , جو به عمو
سپرد علقمه چون تشنه ها گلو به عمو
به سمت رود که دریا نمیرود , باید
که علقمه برسد بعد جستجو به عمو
ترک به روی لبت از خجالت افتاده
و رد نیزه به روی کمانت افتاده
پس از نیامدن و چند لحظه تاخیرت
درون خیمه رقیه به لکنت افتاده
برادری به زمین بود و بال و پَر میزد
برادری به سرش بود و هِی به سر میزد
برادری به زمین از لبش جگر می ریخت
برادری به سرش داد از جگر میزد