شعر جدید

حلالم کن که در نزدت لباس پاره پوشیدم

سحر فیضش دو چندان می شود چون یار هم باشد
چه شیرین می شود غم ها اگر غمخوار هم باشد

نگاهت زخم هم باشد مرا مجذوب خواهد کرد
اگر چه در دل شب، دیدگانم تار هم باشد

بابای من

چه شب هایی رقیه از فراقت، سخت در تب بود
چه تقدیری که وصل ما، خرابه، در دل شب بود

چنان تار است چشمانم که باور کن نفهمیدم
سکینه شانه زد موی مرا یا عمه زینب بود

درد دارم غصه ‌دارم

درد دارم غصه ‌دارم گریه دارم صبح‌ و شام
جمله هایم نامرتب حرف‌هایم ناتمام

بی کسی،غربت،یتیمی،غصه بی معجری
از کدام این مصیبت ها‌بگویم؟ از کدام؟

حالا که اومدی  پیشم بابایی

حالا که اومدی  پیشم بابایی
بزا اهل شامو با خبر کنم
چی بگم انگاری قسمت بوده که
شب یلدامو  با تو سحر کنم

به تن شاه کربلا جانی

به تن شاه کربلا جانی
کوثر سوره های قرآنی

من بمیرم که صحن تو خالیست
تک و تنها در این بیابانی

نه صبر مانده نه تابم

ز برق آتش سیلی که سوخت خرمن هوشم
نه نور مانده به چشمم نه پرده مانده به گوشم

نه صبر مانده نه تابم ، نه نان رسیده نه آبم
نه راحتی که بخوابم ، نه قوّتی که بکوشم

سلام ای حضرتِ بابا

سلام ای حضرتِ بابا، سلامی دخترانه
منم آن غنچه‌ی پژمرده، آن پرپرْ جوانه

دلم می‌خواست بابای رشیدم را ببینم
تو را من پس گرفتم با هزار و صد بهانه

چه شکسته میزبانی

سر تو رسیده امشب، شده وقت میهمانی
چه عزیز میهمانی ، چه شکسته میزبانی

نفسی بیا و بنشین ، سخنی بگو و بشنو
که بدون تو چه خیری ، برسد به زندگانی ؟

تماشات می‌کنم با اشک

تماشات می‌کنم با اشک اگه پلکای من واشه
تو با سر اومدی گفتی رقیه سختشه پاشه

دیگه چیزی نمونده که بگم خوشکل‌ترم اینطور
قشنگیِ قدَّ دختر به موهاشه به موهاشه

بابا فراق و داغ مرا انتخاب کرد

بابا فراق و داغ مرا انتخاب کرد
درد مرا توان که به صدها کتاب کرد

با من بگو چرا گلویت نامرتب است؟
بابا که کاکل تو بخونت خضاب کرد؟

کجا بودی قبل اینجا،بابایی؟

چِقَدَر دلم برات تنگ شده بود
الهی که من بشم فدا سرت
پدرت میگن یتیم نوازه بوده
چه عجب سری زدی به دخترت

ای سایه ی روی سرم

ای سایه ی روی سرم ، با سر رسیدی…
امشب به مهمانی این دختر رسیدی

تو که به ویرانه،صفا دادی عزیزم…
از نیزه چندین دفعه افتادی عزیزم؟

دکمه بازگشت به بالا