آرام کن مرا نفسم با صدای خود
حرفی بزن دوباره تو با مرتضای خود
دست شکسته را به قنوتی بلند کن
جان علی بیا و دعا کن برای خود
آرام کن مرا نفسم با صدای خود
حرفی بزن دوباره تو با مرتضای خود
دست شکسته را به قنوتی بلند کن
جان علی بیا و دعا کن برای خود
کم مشقّت ندارد این شب ها
غیر غربت ندارد این شب ها
جز مصیبت ندارد این شب ها
آه…طاقت ندارد این شب ها
همه رفتند روز سوم در
مجلس ختم مادر سادات
از قضا قاتلش هم آنجا بود
داد زد فاتحه مع الصلوات
در شب این شهر، ماهی داشتم یادش بخیر
رو به فرداها نگاهی داشتم یادش بخیر
خانه ات ویران شود قنفذ چه آوردی سرم !؟
زندگی روبه راهی داشتم یادش بخیر
بیا مثل اوایل زندگی
یه قولایی به هم بدیم عزیزم
فاطمه جان خوب که بشی ایشالله
یه حج دیگه باهم میریم عزیزم
اشک با چشمانِ خیسِ من رفاقت داشته
گریه بیهوده نکردم ، گریه علت داشته
سینه ام تنگ است از بس که بلا دیدم بلا
قلبِمن خوناست خون،از بسکه حسرت داشته
در می زند غریب تو با شوق دیگری
دلخوش به اینکه باز ببیند دم دری
پرواز کن کبوتر من ، بال و پر بگیر
آرام جان من! قدم آرامتر بگیر
مثل شمع آب شدی و جگرم می سوزد
چه کنم فاطمه جان، بال و پرم می سوزد
خانه داری نکن ای مادر محسن، بنشین
تو خمیدی به خدا، من کمرم می سوزد
بشکند دستی که شد بر صورت حورا بلند
بشکند پایی که شد بر پهلوی زهرا بلند
در مدینه برخلاف آنچه می گویند بود
قامت مسمارها و قامت درها بلند
انگاری میدون جنگه
کوچه ها شلوغ و تنگه
خدا رحم کنه به مادر
دلاشون یه تیکه سنگه
شبت بخیر همه هستی علی پاشو
نماز نافله ات دیر شد مهیا شو
بیا عزیز دلم باز هم قنوت بگیر
به سرفه گرد غم از خس خس گلوت بگیر
پا شد از جا روز آخر بسترش را جمع کرد
یک تبسم زد غم دور و برش را جمع کرد
پا شد و محکم گره زد روسری را دور سر
محکمش کرد و کمی درد سرش را جمع کرد