مادرم زهرا کنون آمد بَرَم
میدود زینب به سویم از حرم
لحظه های آخرم باشد که چون
شمر ملعون آمده بالا سرم
مادرم زهرا کنون آمد بَرَم
میدود زینب به سویم از حرم
لحظه های آخرم باشد که چون
شمر ملعون آمده بالا سرم
وعده ای داده ای و راهی دریا شدهای
خوش به حال لب اصغر که تو سقا شدهاى
آب از هیبت عباسى تو میلرزد
بى عصا آمدهاى حضرت موسى شدهاى
این که بر سینه خود داغ برادر دارد
نتواند که سر از سینه ی تو بردارد
تیر ها با همه قامت به تنت جا شدهاند
وای بر من چقدر پیکر تو پر دارد
همه یخونِ دلش از جگرش بیرون زد
غم اولحظه ی قتل پسرش بیرون زد
آن چناننیزه فرو رفت میان تن او
در بدنرفت ولی بیشترش بیرون زد
پایش ز دست آبله آزار می کشد
از احتیاط دست به دیوار می کشد
درگوشه ی خرابه کنار فرشته ها
“با ناخنی شکسته ز پا خار میکشد”
جماعتی که به سر نیزه ها نظردارند
نشسته اند زمین, تا که سنگبردارند
یهودیان ز سر بام های خانه ی خویش
چه نقشه های پلیدی درون سر دارند
باورت می شد ببینی خواهرت را یکزمان
دست بسته, مو پریشان, مو کنان,مویه کنان
باورت می شد ببینی دختر خورشید را
کوچه کوچه در کنار سایه ینامحرمان
بمان که روشنی دیده ترم باشی
شبیه آینه ای در برابرم باشی
هوای خیمه من بی نگاه تو سرد است
بمان که مایه ی دلگرمی حرم باشی
چگونه صبرکنم رفتن تورا بینم
نوای واعطشا گفتن تورا بینم
در اینطرف تو صدا می زنی «انا المظلوم»
جواب……هلهلهدشمن تورا بینم
این روزها که تشنه لبم مثل دلبرم
یاد رباب و قحطیُّ و لبهای اصغرم
سوز عجیب تشنگی ُّو هُرم آفتاب
گهواره و تلذ ّیُّ و شش ماهه ی حرم
گفتی الله اکبری همهست
چون خداوند برتری همهست
پیرو نفس خود شدم وقتی
که روش های بهتری هم هست
ازعطش لب روی لب میزد و پرپر میزد
تیرهم بوسه به دندان مطهّر میزد
درقفس بود و دگر قدرت پرواز نداشت
سنگاز هر طرفی دور تنش پر میزد