به شب برآمد تا اینکه آفتاب کند
قیام کرد, قیامی که انقلاب کند
قیام کرد دلیرانه تا امامش را
برای اذن جهاد این چنین مجاب کند
اشعار شهادت حضرت زهرا س
با لهجه ی بلال ندا ناگهان رسید
حی علی العزا… عزا ناگهان رسید
مثل ‹‹حسین›› , ‹‹فاطمه›› هم گریه آور است
مثل ائمه گریه ی ما ناگهان رسید
گذشته آب در این روزگار از سر من
حلال کن کهرسیده است روز آخر من
مرا ببخشکه افتاده ام در این بستر
نمانده استتوانی به جسم لاغر من
بازی ما پیداو ناپیداس برخیز
این بازی پستهمین دنیاس برخیز
دیگرتوانمتاق شد اتش گرفتم
چشمان خودواکن علی اینجاس برخیز
وقتی کفن آماده میکردم برات
پیچیده میشد در سرم زهرا صدایت
لبخندروز اولت,روز عروسی
گفتیکه جان عالمی مولا فدایت
ای حضرت حوریه ای روح معانی
ای خاستگاه جلوه های لن ترانی
حالا نمیشد باز پیش ما بمانی؟
ما را مبرّا کن از این دل نگرانی
مانند شمع قصه اش از سر تمام شد
کوتاه مثل سوره ی کوثر تمام شد
سیلی وزید در وسط کوچه باد شد
تا هیجده ورق زد و دفتر تمام شد
کاری که با بانوی او مسمار کرده
هفت آسمان را بر سرش آوارکرده
تابوت میسازد میان اشک واندوه
از بس که بانویش به او اصرار کرده
با سینه ی شکسته علی را صدا مکن
اینگونه پیشِ من کـفنت را سوا مکن
هفتاد و پنج روز ز من رو گرفته ای
امروز را بیا و از این کارها مکن
وقتی سرترا روی بالش می گذاری
آن قدر می ترسم که دیگر بر نداری
تو آفتاب روشنی در خانه ی ما
تو آفتاب روشنی هر چند تاری
قصهی عشق آخری دارد
عاشقی روی دیگری دارد
گاه آن روی عشق پنهان است
گاه راه از میان توفان است
علی پناه همه خلق و تو پناهعلی
میان کوچه تویی یک تنه سپاه علی
علی کنار تو قد راست می کند یعنی
وجود حضرت تان بوده تکیه گاه علی