شعر شهادت اهل بیت

جان به فدایت علی اکبر

ای  نفَس و نفس پیمبر علی
ای نوه ی ساقی کوثر علی

آینه ی حضرت طاها تویی
از طرفی هیبت حیدر علی

پسرم

فراق پدر را پسر میشناسد
و داغ پسر را پدر میشناسد

چنان واقعه درد دارد که آنرا
فقط پاره های جگر میشناسد

چرا غصه میخوری عزیز من

دوس نداشتم وسط هلهله ها
پاتو به معرکه باز کنم ببخش
کوفیای لعنتی باعث شدن
جلو تو پامو دراز کنم ببخش

ارباً ارباً

نشست گرد و غبار و عیان شد آن پیکر
چه پیکری…! ز تماشای او شکسته پدر

به وقتِ رفتنش از شاه دلربایی کرد
و آب شد دلِ سنگ از وداع آن دلبر

بلند مرتبه شاهی

بلند مرتبه شاهی، عدو به او خندید
همین که اکبرش افتاد، قلب او لرزید

بلند مرتبه شاهی رکاب را گم کرد
زِ روی اسب زمین خورد و پای او چرخید

رسید با سر زانو وَ داد زد “ولدی”
میان معرکه فریادهای او پیچید

ولدی

رفتی و آتش شد بپا در محفل ما
این ارباً اربا پیکرت شد قاتل ما

ای میوه ی عمرم ، ببین که بعد از عمری
مِقراض چید از شاخه ، کل حاصل ما

یا قاسم ابن الحسن(ع)

عشق است و دیوانگی و حالِ نگاهش
با آشتی و قهر های گاه گاهش

جانا ! جوانی رفت و از عمری که طی شد
موی سفیدم مانده و بخت سیاهش

چشمم از داغ تو ای لاله‌ی من دریا شد

چشمم از داغ تو ای لاله‌ی من دریا شد
در جنان از غم تو خون به دل بابا شد

لااقل کاش که یک گوشه تو را می کشتند
پاره پاره شدنت در وسط صحرا شد

داماد کربلا

کرده بلا مهیا دنیا برای داماد
دنیا و اهل دنیا یکجا فدای داماد

گل از کجا بچیند تازه عروس این دشت
دشتی که خارِ نیزه دارد برای داماد

بسم ربّ الشهدا ، مِنَ الْحسن

وقت پرواز پرستو شد ، ولی
آسمون بگو که راضی نمیشد
عمه و سکینه رو واسطه کرد
آخرش عمو که راضی نمیشد

عزیز دل حسن(ع)

تا که اُفتادی زمین در بین صحرا چندبار
بر زمین اُفتاده‌ام تا پیشت اینجا چندبار

عاقبت بابا صدایم کردی اما یک نفس
کاش می‌شد که بگویی باز بابا چندبار

یا قاسم ابن الحسن(ع)

در صف آرایی حسین و یزید
نه، صف آرایی حسین و یهود
این طرف هرچه بود ایمان و
آن طرف کینه‌های عریان بود

دکمه بازگشت به بالا