روایت داریم علی همسرشو
بانوی عاطفه ها صدا می کرد
مادر ما کسی بود که پشت در
حتی از نابیناهم حیا می کرد …
شعر شهادت اهل بیت
زدم بیرون از اون در هم گذشتم
یه نخلستون پناهه آهه من شد
غریبِ شهرم و هیچکس ندارم
فقط بغضم ببین همراهه من شد
زهرا همیشه عشق در جریان حیدر بود
زهرا همیشه خون در شریان حیدر بود
زهرا ستون خانهی ایمان حیدر بود
ایمان نه تنها بلکه زهرا جان حیدر بود
دست من را بگیر آهسته
تا که از جای خویش بر خیزم
دوست دارم که نان درست کنم
باید از بسترم بپرهیزم
قدم میزنم طول این کوچه رو
چجوری نگاهت رو از من گرفت
کبودی مث پوشیه کاملا
همه صورتت رو تماما گرفت
نبود سنخیتی نیز آب و آتش را
نداشت شهر به سر غصه نجاتش را
میان خانه صدایی بلند می پیچید
به دور دست یل شهر بند می پیچید
باز هم کوچه و شبی تاریک
کوچه ای تنگ و خاکی و باریک
کوچه و حسرت و دلی پر آه
نیمه شب ، یاد تو و نور ماه
بگو به گبر به کافر به نامسلمانها..
زمان رد شدن یک زن از خیابانها..
چه میکنند؟ به دادو هوار می آیند؟
و یا به حرمت آن زن کنار می آیند؟
رفتم برای تو به درِ خانهها ولی
راحت زِ رنج ، شاه عوالم نمیشویم
حتی تعارفی زِ دمِ در نمیکنند
تا از تو بشنوند مزاحم نمیشویم
یاس خوشبوی نبی، رحمت حق، فاطمه است
بر تمامی حجج، حجت حق، فاطمه است
هر که در سیطره اش نیست، سزایش نار است
صاحبِ هشت درِ جنت حق، فاطمه است
داغ، بیچاره از نجابت اوست
درد، درمانده از اجابت اوست
“من که سر بر نیاورم ز دوکون
گردنم زیر بار منت اوست”
عشق آخرسر شکستم میدهد
این جنونم کار دستم میدهد
شاه ما خیلی به نوکر میرسد
نسل ما شاید به قنبر میرسد