شعر مذهبی

محبت بی منتها

ای وسعت محبت بی منتها حسین
ای روضه ات ورای همه روضه ها حسین

با گریه های خویش نظر کرده مادرت
بر روی پرچمی که نوشته است یا حسین

آمدم سوی تو

آمدم سوی تو راهی وا کنم تا وقت هست
آمدم شاید تو را پیدا کنم تا وقت هست

هر شب جمعه فقط کارم توسل کردن است
قصد دارم خویش را احیا کنم تا وقت هست

آهِ فراق

تصویرِ هجرِ تو که به ذهنم خطور کرد
آهِ فراق،آینه ام را نَمور کرد

جز “اشک” چیست چاره ی یوسف‌ندیده ها!
یعقوبِ چشم هایِ مرا گریه کور کرد

آقای من

یار ما هر نیمه شب که بر سر سجاده است
آنقدر آقاست یاد قوم نوکر زاده است

گر گدا کاهل بود تقصیر صاحب خانه نیست
ما نمیخواهیم ورنه لطف او آماده است

یالثارات الحسین

بر گوش می آید پیام منتظرها
یک روز می آید امام منتظرها

مُردند با عهدی که بر پای تو بستند
دیدند رویت را تمام منتظرها

اتفاقِ ظهور

بهترین بنده ی خدا …پس کی
وقتِ برگشتِت از سفر میشه؟
هروزِ جمعه…اتفاقِ ظهور …
تیترِاصلیِ هر خبر میشه

شالِ مشگی عزا

آشنا شد شالِ مشگی عزا با گردنت…
فاطمیه شد نظر کن بر دلِ سینه زنت..

در میانِ خیمه ات تنها به سینه می زنی..
گریه کُن ها منقلب هستند از بوی تنت..

بارِ فراق

ما آهِ سرد، از دلِ مُضطَر کشیده ایم
بارِ فراق، با مُژه ی تَر کشیده ایم

همسازِ روزگار، به عشقِ تو بوده ایم
از دوریِ تو، رنجِ مُکرَّر کشیده ایم

رزق حلالِ فاطمی

رزق حلالِ فاطمی از آسمان نخورد
هر کس که غصه ی غمِ صاحب زمان نخورد

با بدترین گناه، تفاوت نمی کند
آن طاعتی که مُهر ولی پایِ آن نخورد

من آمدم

ما را اسیر درد و غم خویشتن مکن
تنببه مان به فاصله انداختن مکن

من امدم به خیمه تو تا ببینمت
حال مرا چو حال اویس قرن مکن

یابن الحسن(عج)

تصویر هجر تو که به ذهنم خطور کرد
آه فراق آینه ام را نمور کرد

جز اشک چیست چاره ی یوسف ندیده ها؟
یعقوب چشمهای مرا گریه کور کرد

از بها افتاده ایم

در لجن زار معاصی، از بها افتاده ایم
دور از مولای خود در تنگنا افتاده ایم

راه را گم کرده و بیراهه دائم می رویم
در غل و زنجیرِ اوهام خطا افتاده ایم

دکمه بازگشت به بالا