با این نفس نفس، نفسی ده به این نفس
شاید نصیب من بشود آخرین نفس
آه این نفس نفس زدنت همنفس بس است
بی تو نمانده است مرا هیچ کس ، بس است
نُه سال زندگی که برای علی کم است
بختم ببین شبیه نفسهات درهم است
دیدم چه شد برای تو دیگر نفس نماند
دیدی چه شد برای علی هیچکس نماند
تنهاترین جواب برای سلامِ من
زخمیترین، غریب ترین، احترام من
من ماندهام غریب میان خواصها
کارم کشیده است به این التماسها
من را حلال کن که علی بود کشتنت
خانم، پس از پدر چقدر زود کشتنت
رویت مگیر جانب دیوار پیش من
ای خورده چندبار به دیوار پیش من
دیوار مَحرم است ولی مرتضی که نه
بگذار تا ببینمت این بار یا که نه
شرمندگیِ چشم مرا بیشتر مکن
ما را به یاد محسن خود خونجگر مکن
محسن که رفت پیراهنش را نشان مده
گهواره نیست دست خودت را تکان مده
نُه سال زندگی که برای علی کم است
بختم ببین شبیه نفسهات درهم است
گیسوی بچههام مرتب شده چرا
شانه دوباره قسمت زینب شده چرا
از دستپختِ نان تو خوردند بچهها
یک جرعه آب جان تو خوردند بچهها
پیشت نشسته آه کشیدند سوختند
عجل وفاتیات که شنیدند سوختند
آتش به اشکهای حسن میزنی چرا
پیش حسین حرف کفن میزنی چرا
ای روگرفته آهِ علی را بلند کن
زینب بیا سپاه علی را بلند کن
این شیشه گرچه منتظر یک تلنگر است
امشب مرو که کاسهی صبر علی پُر است
با داغ خویش صبر مرا امتحان مکن
ای نیمهجان مانده مرا نیمهجان مکن
قدری مسوز زخمِ نمک خوردهی علی
من را ببخش یار کتک خوردهی علی
بینِ مدینه همنفسی که علی نداشت
غیر از سه پیرمرد کسی که علی نداشت
با آنکه قوَت همه را داشتم زدند
من بودم و وای تو را پشت هم زدند
من را حلال کن، که علی بود کُشتنت
خانم پس از پدر، چقدر زود کُشتنت
طوری زدند نالهی آفاق شد بلند
طوری زدند گریهی شلاق شد بلند
سوز شراره را به گلو ریخت فاطمه
ضرب مغیره بود، فرو ریخت فاطمه
شلاق را مغیره زِ قنفذ که پس گرفت
دست تو را شکست و مغیره نفس گرفت
پیچید دور بازوی تو تازیانهاش
انداخت تا که رد روی تو تازیانهاش
فرصت نداد دست گذاری به شانهام
دیدم که ریخت بر سر من سقف خانهام
چشمم در انتظار جواب است فاطمه
ظرف حسین خالی از آب است فاطمه
روزی رسد که تشنه به گودال میرود
بیحال مینشیند و از حال میرود
از سمت خیمه شیون زنها که میرسد
فریادهای دختر تنها که میرسد
خود را به روی سینه کشد سوی خیمهها
آتش نشسته است به گیسوی خیمهها
خود را به سوی دخترکش جان به لب کشد
سرنیزهای فرو رود او را عقب کشد
با تازیانه خواهر او میشود جدا
بر روی دامنت سر او میشود جدا
در قتلگاه پیش نگاهت چه میکنند
با آن گلوی تشنه سه ساعت چه میکنند
حسن لطفی