بابا نمیدانی چنان لرزیدم آن لحظه
وقتی نگاه زجر را میدیدم آن لحظه
از روی مرکب موی من را میکشید و آه
هی داد میزد بر سرم… ترسیدم آن لحظه
من را گرفت و پرت کرد آخر زمین خوردم
دستم توانایی نداشت با سر زمین خوردم
در بین راه آنقدر سیلی زد به گوشم که
حس میکنم با “گوشهای کر” زمین خوردم
خولی به قلب ما عذابی توامان میداد
راس تو و راس عموجان را نشان میداد
در پیش چشمان برادر جانمان سجاد
چادر سیاه عمه را به این و آن میداد
بدجور میسوزد سر این استخوان بابا
بابا امان از شام از تحقیرشان بابا
ما را محله به محله دور دادند و
بعدش رها کردند بین “دلقکان” بابا
با سنگهای تیزشان آزار میدادند
با رقص نفرت خیزشان آزار میدادند
چشم “عمو عباسمان” را دور دیدند و
با چشمهای هیزشان آزار میدادند…
نیما نجاری