پهلوان عرب
داغ، بیچاره از نجابت اوست
درد، درمانده از اجابت اوست
“من که سر بر نیاورم ز دوکون
گردنم زیر بار منت اوست”
باورِ کیست پهلوان عرب
خانهاش قتلگاه حُرمت اوست
قدر نُه سال زحمتش دارم
شاهدم اینهمه جراحت اوست
بعد هفتاد شب که خوابیده
اشک در چشم بی شکایت اوست
هرچه او داشت پای من بگذاشت
هرچه دارم فقط رفاقت اوست
عرق خیسِ روی پیشانیام
در شب غسل از خجالت اوست
روضه در روضه است روضهی او
همهی روضهها مصیبت اوست
وای بر من بهار را کُشتند
مادری باردار را کُشتند
آب میریخت ، آب را میشست
آب را نه گلاب را میشست
کینهها تسویه شد و حالا
او حساب و کتاب را میشست
او نمیشست همسر خود را
فاطمه بوتراب را میشست
گوش بی گوشواره میدید و
پُرسشی بی جواب را میشست
خط میخی نوشته است این را
جای زخمی مذاب را میشست
قبل از آنیکه کربلا بشود
نذرهای رُباب را میشست
راهبی بعدِ کربلا در دِیر
گیسویی در شراب را میشست
خسته را بی پناه را کُشتند
مادری پا به ماه را کُشتند
وای ولگرد لعنتی میزد
به گمانم دوساعتی میزد
کینهها از من است، جان حسن
با چه بغضی چه شدتی میزد
پشت قنفذ مغیره آمده بود
دیدم او را که نوبتی میزد
یک نفر یاورِ علی بود و
یک نفر را جماعتی میزد
یک سهساله شبیه زهرا بود
زجر او را مسافتی میزد
سر عباس روی نیزه و اَخنس
سنگ بر جنس قیمتی میزد
عمه بر روی دختران اُفتاد
عمه را بیشرافتی میزد
پشت در قد خمیده را کُشتند
مادری داغدیده را کُشتند
مُرد در شامِ غسلِ بانویش
داد از روضهی فرارویش
آنکه امر سکوت میفرمود
صیحه میزد کنار بازویش
سر به دیوار میزد ای مسمار
داد میزد برای پهلویش
شد محاسن سفید آقامان
خاک عالم نشست بر مویش
مثل این صیحه هم حسینش زد
خاک میریخت روی گیسویش
سر اکبر رسید اما پیر
خویش را میکشد به زانویش
جای صد تیغ بر تن پسرش
جای یک نعل بین ابرویش
یک جوان مُرده راه گم کرده
چهکند با دو چشمِ کم سویش
از سر دوش خود عبا انداخت
پسرش را که ریخت بر رویش
دید زینب رسیده، هو کردند
گفت با گریه در هیاهویش
“ریز ریزی ولی عزیزی تو
چه کنم از عبا نریزی تو”
حسن لطفی