هق هق یتیمان
بگذار تا بگریم چون ابر در بهاران
کز سنگ ناله خیزد روز وداع یاران
از چاه میکشم آب تا که تو را بشورم
با هق هق یتیمان با آه داغداران
تا مثل من بسوزی آتش بگیر آتش
تا کوچه را بشوری باران ببار باران
بر آستین خیسش دندان فشرده زینب
یک طور دیگری هست در جمع سوگواران
دیدم غلاف را که همدست تازیانه است
غسل تو است و گفتم یک روضه از هزاران
قسمت نشد بسازم گهواره را عزیزم
تابوت ساختم تا سوزم چو شرمساران
آه ای نفس بریده ای شانهی خمیده
من را بَرند ای کاش بر شانههای یاران
شامِ غریبی ما وقت وداع است اما
زهرا قرار ما شام در جمع بی قراران
در شام کوچه کوچه در ازدحام اُفتند
طفلان از آتش بام سرها زِ سنگ باران
یک سر فرار نیزه یک طفل پای نیزه
اُفتاده است دختر دنبال نیزه داران
در مجلس یزید است نزدیک سر ولی سوخت
از دست خیزران و طشت و شرابخواران
نامحرمی که بابا با خود سر تو را داشت
وقتی که زد به رویم انگشتر تو را داشت
حسن لطفی