عمری ز خلق زخم زبانها شنیده ای
زهری ز نیش زخم زبانها چشیده ای
گه گفته اند ابتری و گاه گفته اند
در قصر پادشاه اقامت گزیده ای
عمری ز خلق زخم زبانها شنیده ای
زهری ز نیش زخم زبانها چشیده ای
گه گفته اند ابتری و گاه گفته اند
در قصر پادشاه اقامت گزیده ای
باید نظر کند به قلم ربُّ العالمین
روح القدس نزول کند بر مصنّفین
جبریل، وحی بر قلم آرد برای وصف
بر گِرد صفحه گردد و گردد حروفچین
خوب است گاهی در غمت دیوانه بودن
با مثل تو بر سفره ی شاهانه بودن
خاکم به سر، پای تو خاکستر نباشم
باید بیاموزم دگر پروانه بودن
سهمم شده جای لبانت را ببوسم
لحظه های فراق و دلتنگیست
آرمیده نبی به بستر خویش
نه ز دنیای دون که دل کندن
سخت باشد ز روی دختر خویش
بعد چهل روز و چهل شب عزیزم
خواهرت اومده با دل حزین
من بدون تو مدینه نمیرم
پاشو که منتظره ام بنین
هجران عاشقانهء ما مستدام شد
فجر سپید طالع ما رو به شام شد
آن بانویی که مرجع حوّا و مریم است
با زادهء زیادِ لعین همکلام شد
بالانشین نیزه ها چله دگر سرآمده
چله نشین ماتمت جانب پیکر آمده
خیز ز جا برادرم سید و میر و سرورم
جلوه نما تو در برم خواهر مضطر آمده
تا چلّه ی هجران تو ای خسرو دین! شد
تا زینب (س) تو آمده، افلاک غمین شد
هرچند که در راه تو از پا ننشستم
در ماتم تو پرده نشین چله نشین شد
اربعین آمد و رفت و خبر از یار نشد
خبر از یوسف زهرا، گل بیخار نشد
اربعین آمد و رفت و به دلم ماند غمی
که چرا موعدِ نورانیِ دیدار نشد
همه رفتند ولی باز چرا ما ماندیم؟!
از صفای حرم و صحن و سرا جا ماندیم
زائران کوله به دست از پی هم میرفتند…
به خدا مسئله از ماست؛ اگر ما ماندیم
حتّی برای «مای بارد» هم دلم تنگ است!
اصلاً مگر تا خانۀ تو چند فرسنگ است؟!
حتّی برای سنج و دمّامِ میانِ راه
که با تپشهای دل تنگم هماهنگ است…
درد و دلهامو به دست گله دادم دیدی
داد هامو وسط هروله دادم دیدی…
عمر دوری تو از دست دلم در رفته….
من جوونیمو توو این فاصله دادم…دیدی….