لحظه رفتنت رو
یادم نرفته بابا
از بس که گریه کردم
صدام گرفته بابا
شعر محرم و صفر
بعد تو دختر تو بیکس و مضطر مانده
در دل دشمنِ تو کینه ی حیدر مانده
چقدر گریه کنم تا که بیایی بغلم
حسرت بوسه ی تو بر دل پرپر مانده
نوحه وقتی که بخوانی پشت آن ، دم میرسد
دم که راه افتاد یک مرثیه پر غم میرسد
هر کجا یاد تو باشم کربلایم میشود
هر زمان نام تو را بردم محرم میرسد
بابا نمیدانی چنان لرزیدم آن لحظه
وقتی نگاه زجر را میدیدم آن لحظه
از روی مرکب موی من را میکشید و آه
هی داد میزد بر سرم… ترسیدم آن لحظه
معنی ندارد آرزویش ، آنکه رفتنیست
آن شاخهء گلی که دگر ناشکفتنیست
خواند عمه قصه ای ، پدری بود و دختری
آخر به گریه گفت که پایان نگفتنیست
من بودم و تنهایی و غم
با پای زخمی قامت خم
رویم شبیه صورتت شد
ژولیده و زخمی و درهم
سفر خوب است، با این ساربان نه
سفر با شمر و خولی و سنان نه
غلاف و ریسمان و تازیانه
گذشتم از همه، از خیزران نه
به گوشوارهی او این حواله افتاده
که دست زجر به دنبال لاله افتاده
حیا به گریه در آمد که کار یک لشکر
به پاره کردن گوش سه ساله افتاده
ای حجازی که سر نی ز عراق آمده ای
ماهتابی تو که بیرون ز محاق آمده ای
یا که خورشیدی و در شام فراق آمده ای
همه جفت اند در آفاق و تو طاق آمده ای
زانکه با چشم سیه زهره ی زهرای منی
حالا سه شب گذشته و خوابش نبرده است
طفل سهسالهاست ولی سالخورده است
در گوشهی خرابه به جای ستارهها
تا صبح زخمهای تنش را شمرده است
اگرچه زخم لب داری و من هم خوب می دانم
مرا که در دمِ مرگم به لبخندی بخندانم
به روی نیزه ها که خوب می خواندی به هر شهری
برای من چرا پس ساکتی قاریِ قرآنم؟