۲۰روز و اندی است غم غربت گرفته ام
افسرده وشکسته و محنت گرفته ام
اذن دخولدیدن تو گریه کردن است
با گریه برتومزد عبادت گرفته ام
۲۰روز و اندی است غم غربت گرفته ام
افسرده وشکسته و محنت گرفته ام
اذن دخولدیدن تو گریه کردن است
با گریه برتومزد عبادت گرفته ام
شام تاریک مرا نیستبه جز تو سحری
بی تو من ماندم و اینغائله ی در به دری
کاش می آمدی و فاصلهها کم می شد
کاش می شد که بیایی ومرا هم ببری
شهزاده امدارای چندین منصب هستم
تنها دلیلگردش روز و شب هستم
یا اهلالعالم من حسینی مذهب هستم
این روزهارنگین کمان زینب هستم
آمدم پر بکشم بال وپرم سوخت پدر
آمدم گریه کنم چشمترم سوخت پدر
چقدر با تو شباهتدارم خوب ببین
مثل موی سر تو مویسرم سوخت پدر
دیدم آن حالات شوق وشور را
در میان چهره هاشاننور را
در هوای عاشقی پر میزدند
تا خدا با گریه معبرمی زدند
یا بر سر من از سر نی سایبانبده
یا بر بلندْ نیزه مرا آشیانبده
با گیسوی رها شده در دست بادها
از نی مسیر قافله ات را نشانبده
دختری را پدری کو به دلارائی تو
روح من تازه شد از لعل مسیحائی تو
بی تو در طیِ سفر خوب نخوابیدم من
به دلم بود پدر حسرت لالائی تو
چقدرخوب که غارتگرِدلها شدهای
حیدری زاده, پسر خواندهی زهرا(س)شدهای
حضرت ماه که خورشید پناهنده به توست
کاشفُ الکَربِ ولی اله عظمیا شدهای
تیغ ازکمین دو دستِ تنم راگرفت و بُرد
تا گاهواره پَرزدنم را گرفت و بُرد
از پشت نخل هایشریعه تبر به دست
گل برگهاییاسمنم را گرفت و بُرد
یک دشت نیزهحُرمتِ سی سال منصبِ
هرشب دل شکسته ی ما در هوای توست
در اعتکاف خیمه ی سبز عزای توست
من هرچه دارم از سر این سفره برده ام
آقا تمام بود و نبودم برای توست
جنگ سختی شده من محو تماشا شدهام
کنج این خیمه بسیخسته و تنها شده ام
مشک باشی و دمچشم رباب میفهمی؛
از چه رو اینهمهآشفته و شیدا شده ام
بیدار شد ز خواب و سراغ پدر گرفت
از تاب رفت و بر دل او شعله در گرفت
شرح غم و فراق و عطش را ز سر گرفت
از دیده گوهر تر و خون جگر گرفت