مثل شمع آب شدی و جگرم می سوزد
چه کنم فاطمه جان، بال و پرم می سوزد
خانه داری نکن ای مادر محسن، بنشین
تو خمیدی به خدا، من کمرم می سوزد
مثل شمع آب شدی و جگرم می سوزد
چه کنم فاطمه جان، بال و پرم می سوزد
خانه داری نکن ای مادر محسن، بنشین
تو خمیدی به خدا، من کمرم می سوزد
بشکند دستی که شد بر صورت حورا بلند
بشکند پایی که شد بر پهلوی زهرا بلند
در مدینه برخلاف آنچه می گویند بود
قامت مسمارها و قامت درها بلند
انگاری میدون جنگه
کوچه ها شلوغ و تنگه
خدا رحم کنه به مادر
دلاشون یه تیکه سنگه
شبت بخیر همه هستی علی پاشو
نماز نافله ات دیر شد مهیا شو
بیا عزیز دلم باز هم قنوت بگیر
به سرفه گرد غم از خس خس گلوت بگیر
پا شد از جا روز آخر بسترش را جمع کرد
یک تبسم زد غم دور و برش را جمع کرد
پا شد و محکم گره زد روسری را دور سر
محکمش کرد و کمی درد سرش را جمع کرد
خاکم به سر چرا نفس سرد میکشی
این روزها به جای نفس درد میکشی
ای شمع خانه از دل پروانه یاد کن
ما را به یک نگاه کریمانه شاد کن
آفتاب مرا تو شب نکنی
چه کنم مرگ را طلب نکنی
همسرت را تو جان به لب نکنی
فقط امشب تو کاش تب نکنی
می روی تنها و من می مانم و این کودکان
بی تو ای دُردانه دلواپس ترینم در جهان
بیکس و بی همدم و بی تکیه گاهم ؛ مهربان …
التماست می کنم که بازهم پیشم بمان !
خوبه بعد هر گناه توبه کنی
آبروی رفتتو باز بخری
روایت میگه خدا بدش میاد
کار بد کنی و لذت ببری
بعد از آن واقعه کوچه حسن پیر شدی
غم عالم به دلت آمد و دلگیر شدی
مادرت خورد به دیوار و صدا زد پسرم
تو نظاره گر آن صحنه و تصویر شدی
من پای دفاع از حرم یار شکستم
اخر ز فشار درو دیوار شکستم
از میخ در و نعره قنفذ گله دارم
از ضربه پر شدت مسمار شکستم
برات از خونه ای میگم که مثلش توی عالم نیست
یه خونه که تو اون چیزی به جز عشق دمادم نیست
یه خونه که در و دیوار اون بوی خدا میده
یه خونه که پر از نور و پر از ایمان و امیده