شعر شهادت حضرت زهرا (س)

چادر مادر

این چشم‌های خیس بدهکار را ببخش
من را ببخش این همه اصرار را ببخش

من میخ را خودم زده بودم به چوبِ در
ای میخ کوب…، فاطمه…، نجار را ببخش

دیدم زِ شعله بال کبوتر جدا نشد
آتش گرفت چادر مادر، جدا نشد

هیزم شد و شکسته شد و سوخت در، ولی
ای وای من که فاطمه از در جدا نشد

گفتم میان کوچه به دنبال من نیا
تو بارِ شیشه داری و جان حسن نیا

من را که می‌برند فدای سرت بمان
زهرا میان این همه دستِ بزن نیا

بازوی تو شکست، به بازو مرا کشید
از آن طرف تو را  و ا ز این سو مرا کشید

اول شکست پهلوی تو بعد آمد و…
تا مسجدِ مدینه به پهلو مرا کشید

در کوچه بعد داد حسن داد می‌زدم
تا که حسین گفت نزن داد می‌زدم

می‌خواستند اشک مرا در بیاورند
می‌زد قلاف و جای تو من داد می‌زدم

بانو به اَبکِنی به تباکی مرا ببخش
ای روح نور، مادر پاکی مرا ببخش

دیدی که پیش شهر زمین خورد مردِ تو
زهرا به این محاسن خاکی مرا ببخش

من از تو شرمگین و حسینت زِ قحط آب
من را حسین کرد کباب و تو را کباب

من مرا مغیره کُشت و پس از این به کربلا
او را نگاه حرمله و گریه‌ی رُباب

داد از گلوی کوچک و ایل و تبار ما
تیر سه‌شعبه و نوه‌ی شیرخوارِ ما

ما می‌رسیم کرببلا پشت خیمه‌ها
وای از  رُباب و کودکِ نیزه‌سوار ما

 حسن لطفی
 

نمایش بیشتر

اشعار مشابه

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

برای امنیت، از سرویس reCAPTCHA Google حریم خصوصی و شرایط استفاده استفاده کنید.

دکمه بازگشت به بالا