طفلی که بار محنت ایّام برده بود
در عین خردسالگیاش سالخورده بود
چون غنچهای که در وسط آتش اوفتد
اعضای پیکرش همه در هم فشرده بود
طفلی که بار محنت ایّام برده بود
در عین خردسالگیاش سالخورده بود
چون غنچهای که در وسط آتش اوفتد
اعضای پیکرش همه در هم فشرده بود
خدا چقدر تو را از رقیه زود گرفت
زمانه اشک ز چشمم شبیه رود گرفت
کجا گذاشته بوده سر تو را خولی؟
چه کرده است که موی تو بوی دود گرفت ؟
ای کاش میمردیم ، روضه دخترانه ست
انگار حرف ِ روسری و آب و شانه ست
سنگی که دیشب بالشِ زیر سرش بود
امروز دیگر سنگ ِ این غسال خانه ست
از این رو دختری بابایی ام من
که دستانم فقط در دست او بود
ازاین رو دختری خوشبخت بودم
که جایم روی زانوی عمو بود
بعد تو دختر تو بیکس و مضطر مانده
در دل دشمنِ تو کینه ی حیدر مانده
چقدر گریه کنم تا که بیایی بغلم
حسرت بوسه ی تو بر دل پرپر مانده
بابا نمیدانی چنان لرزیدم آن لحظه
وقتی نگاه زجر را میدیدم آن لحظه
از روی مرکب موی من را میکشید و آه
هی داد میزد بر سرم… ترسیدم آن لحظه
معنی ندارد آرزویش ، آنکه رفتنیست
آن شاخهء گلی که دگر ناشکفتنیست
خواند عمه قصه ای ، پدری بود و دختری
آخر به گریه گفت که پایان نگفتنیست
من بودم و تنهایی و غم
با پای زخمی قامت خم
رویم شبیه صورتت شد
ژولیده و زخمی و درهم
سفر خوب است، با این ساربان نه
سفر با شمر و خولی و سنان نه
غلاف و ریسمان و تازیانه
گذشتم از همه، از خیزران نه
به گوشوارهی او این حواله افتاده
که دست زجر به دنبال لاله افتاده
حیا به گریه در آمد که کار یک لشکر
به پاره کردن گوش سه ساله افتاده
ای حجازی که سر نی ز عراق آمده ای
ماهتابی تو که بیرون ز محاق آمده ای
یا که خورشیدی و در شام فراق آمده ای
همه جفت اند در آفاق و تو طاق آمده ای
زانکه با چشم سیه زهره ی زهرای منی