شعر شهادت حضرت زينب (س)

جبل الصبر

بگو که صبر، همیشه به نامِ زینب شد
بگو که راحتِ دنیا حرامِ زینب شد
بگو که شاهیِ عالَم، مقامِ زینب شد
بگو که طایفهٔ ما غلامِ زینب شد
وجودِ او سببِ اقتدارِ آفاق است
بگو که مرکزِ فرماندهیِ عُشاق است

قَسَم به هر چه که خوبیست در زمین و زمان
ندیده هیچکسی مثلِ او چنین و چُنان
ندانم اینکه فرشته است یا که یک انسان
سِزاست تا که به تعظیمِ او شَود دو جهان
مُفسر است و کلامش کلامِ حیدر بود
یقین کنید که زینب از این جهان سر بود

زن است و قلبِ صبورش شده است غمخانه
زن است دُرِ حیا را شده است دُردانه
زن است و جان به کف آورده بود جانانه
زن است و پایِ غم ایستاد مرد و مردانه
همانکه بین اسارت ، به حق دلیل آورد
به چشم، واقعه را ماتمی جمیل آورد

مقام و منزلتش را ببین که خونِ خدا
به او سپرده که ای زینب، التماس دعا
نمازِ شب که نرفت از حضورِ او به قضا
نشسته خواند ولی بعدِ عصرِ عاشورا
زمین همیشه بِگردد به دورِ نافله اش
هزار جانِ گرامی فدایِ قافله اش

اگر که ام ابیهاست، مادرش زهرا
خودش که امِ مصائب شده در این دنیا
به صبر، سلسله کوه و دلش شده دریا
به عشق، سایهٔ همراهِ سید الشهدا
خدا کند که پَر از شهپَرش جدا نشود
دعاش بوده که از دلبرش جدا نشود

به رویِ صفحهٔ تاریخ، مجلسی برپاست
چه مجلسی که در آن خواستگارِ او آنجاست
پُر است خانهٔ مولا و این ندا برخواست…
حسین، شرطِ عروسیِ زینبِ کبراست
در آن زمان که گمانِ خطر رَود باشد
به هر کجا که حسینش سفر رَود باشد

شَمیمِ جنتِ اعلا ز بویِ چادرِ اوست
نجابت است غباری که رویِ چادرِ اوست
کسی که آبرو از آبرویِ چادرِ اوست
کدام دستِ پلیدی به سویِ چادرِ اوست؟
خداست حافظِ بنیانِ چادرِ زینب
ملائکند نگهبانِ چادرِ زینب

ازل برایِ ابد غم برایِ او میخواست
غمی به وُسعتِ عالَم برایِ او میخواست
بگو مصیبتِ اعظم برایِ او میخواست
وَ درد و داغِ دَمادم برایِ او میخواست
ز غصه اش قَدِ عالَم هنوز تا مانده
چه خاطراتِ عجیبی از او به جا مانده

به کودکی غمِ جانسوزِ مصطفی را دید
به مادرش اثرِ ضربِ کینه ها را دید
سَرِ شکسته و اَبرویِ مرتضی را دید
کسی که تَشتِ پُر از خونِ مجتبی را دید…
هزار مرتبه خونِ جگر زِ چشمش ریخت
چقدر رختِ عزا را به پیکرش آویخت

رسید کرب وبلا با حسین و عاشورا
شکست قامتش از قصه هایِ کرب و بلا
دَوید در وسطِ خیمه ها که ای اَبنا!!!
برادرم شده تنها میانِ این اعدا
به گریه گفت سَری زیر دِین آوردم…
دو نوجوان به فدایِ حسین آوردم

گذشت تا که زمانِ وداعِ آخر شد
زمانِ زندگی اش با برادرش سر شد
زمین به لرزه درآمد که چشمِ او تر شد
زمانِ بوسهٔ زینب به زیرِ حنجر شد
نشست و گفت که جان میبری تو از خواهر
مباد اینکه ببینم تنِ تو را بی سر

فغان ز جانبِ عرشِ کبود می آمد
غروب، از وسطِ خیمه دود می آمد
وَ بویِ آبِ خُنک که نبود می آمد
حسین، تشنه ز مرکب، فرود می آمد
زمانِ قطعِ سرِ عشق، اولِ شب بود
وَ آنکه این همه را دیده بود زینب بود

رسید بر سرِ گودال و گفت ای مظلوم!!!
سلام بر تو که از آب هم شدی محروم
چه دید با دلِ خونین و چهره ای مغموم
سَری بریده شد اما به طرزِ نامرسوم
هزار و نهصد و پنجاه زخم، بر تن داشت
دوازده اثرِ ضربه پُشتِ گردن داشت

مهدی قربانی

نمایش بیشتر

اشعار مشابه

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

برای امنیت، از سرویس reCAPTCHA Google حریم خصوصی و شرایط استفاده استفاده کنید.

دکمه بازگشت به بالا