ای پادشه دل ها داد از غم تنهایی
جانم به لبم امد وقت است که باز ایی
فریاد از این غم ها بی داد زبی یاری
ای یار و حبیب ما وقت است که باز ایی
ای پادشه دل ها داد از غم تنهایی
جانم به لبم امد وقت است که باز ایی
فریاد از این غم ها بی داد زبی یاری
ای یار و حبیب ما وقت است که باز ایی
این قد خمیده ای که به گودال خیره است
مظلومه ی تمام زنان عشیره است
او صاحب مراتب ایمان و غیرت است
اسطوره ی مقاومت و صبرو عفت است
نمک شور دو چشمت به زمین میریزد
خنده کردی زلبت در ثمین میریزد
دست خود را بکشی عرش برین میریزد
از نخ تار عبات حبل متین میریزد
دیدن روی شما کاش میسّر می شد
شام هجران شما کاش که آخر می شد
بین ما فاصله ها فاصله انداخته اند
کاش این فاصله با آمدنت سر می شد
یک شب میان خاطره هایم قدم زدم
حال خوشی برای دل خود رقم زدم
بی وقفه از تو گفتم واز عشق دم زدم
گشتی دوباره دور و بر آن حرم زدم
تا همان لحظه ای که جان دارم
از شــما دســــت بر نمی دارم
حـضـــــرت شاه یک نظر بنمـــا
از گــــــدایان خـــــــــیل دربارم
من ذره ام به لطف تو خورشید می شوم
یعنی شما هر آنچه بخواهید می شوم
من آن ابوذرم که به جرم محبتت
در دور دست چشم تو تبعید می شوم
اگرچه بر سر کویت غلام حلقه به گوشم
اگرچه وقف تو باشد تمام جوش و خروشم
هزار جهد بکردم که سر خویش بپوشم
نبود بر سر آتش میسرم که نجوشم
حل میشوند با تو مسائل یکی یکی
پیچ و خم تمام منازل یکی یکی
آغاز عشق”حب” و سرانجام آن “جنون”…
طی میشوند با تو مراحل یکی یکی
بی مُهر عشق,”نام”به دردی نمی خورد
بی نوکری مقام به دردی نمیخورد
از برکت مِی است جنون,چون شراب نیست
لب دوختن به جام, به دردینمی خورد
این محال است گدا از درتان رد بشود
یا خجالت بکشد یا که مردد بشود
این محال است فراموش کنی نوکر را
یا که راه کرمت گاه به ما سد بشود
سکوت عین سکوت است, بی همانند است
که پیشوند ندارد, بدون پسوند است
زبان رسمی اهل طریقت است سکوت
سکوت حرف کمی نیست, عین سوگند است