نوجوان قبیله خورشید
عالم دَهر مکتب توحید
آمده نیزه جمل در دست
سیزده شیشه عسل در دست
خوب است هر عاشق قرنی داشته باشد
در دست عقیق یمنی داشته باشد
گر میل به قربان شدنی داشته باشد
بد نیست که معشوق «لن» ی داشته باشد
بالاترین محله ی پرواز جاش بود
خورشید از اهالی صبح نگاش بود
خال لبش که ارثیه ی آفتابهاست
یک آسمان ستاره ی قطبی فداش بود
تو خواستی کمی ز کار عشق سر درآوری
و از نهالِ قامتِ خودت ثمر درآوری
امانتی به مادر ِ تو داده بود مجتبی
سپرده است نامه را دَم ِ سفر درآوری
دلم گرفته از این جمعه های تکراری
از این همه دلِ بی غم , هوای تکراری
میان این همه تکرار فکر یک روزم …
خودت بگو آقا … پس کجای تکراری ؟
برای مثل منی خاک پای تو کافیست
برای مرده ی عشقت صدای تو کافیست
برای اینکه بفهند تو کیستی آقا
نظر به حال و هوای گدای تو کافیست
رمضان آمده تا پاک ز عصیان گردیم
رمضان آمده مأنوس به قرآن گردیم
رمضان آمده تا لحظه ی افطار و سحر
بر سر سفره ی اطعام تو مهمان گردیم
ما که لبریز غم و غصه و آهیم هنوز
رمضان آمده و غرق گناهیم هنوز
رانده از عالم و آدم شده ایم آقا جان
بی کس و خسته و بی پشت و پناهیم هنوز
غزل عسل شود از نام با مسمایت
و کوه سجده کند پیش قد و بالایت
شوند, پای نگاه تو یوسف زهرا…
تمام اهل زمین خدا, زلیخایت
مرا به خلوت و ذکر شبانه راهی نیست
چرا که سهمیه ام غیر روسیاهی نیست
همیشه غیر تو را کرده ام طلب از تو
ببخش! نیت و مقصود من الهی نیست
شاید دلت بسوزد و رحمی به ما کنی
ما را ز دام سخت جدایی رها کنی
چیزی نمی شود که میان قنوت خود
یک ذره هم برای ظهورت دعا کنی
قطره ای عاشق دریاست …. اگر بگذارند …
نوکری عاشق مولاست …. اگر بگذارند …
صبح در حال مناجات , و شب سینه زنی
زندگی …آه … چه زیباست …. اگر بگذارند …