شعر مدح و مناجات

عشق ناهموار

با تو راه عشق ناهموار نیست

با کریمان کارها دشوار نیست

شک به سالم بودن دل میکنم

چون ز داغ عشق تو بیمار نیست

هوای دیدن روی نگار

به هربهانه دلم میل یاردارد و بس

هوای دیدن روی نگارداردو بس

جوانیم شده رنگ خزان ز هجرانت

به وصل روی تو عاشق بهاردارد و بس

یا مُجیبَ دَعوَهِ المُضطَرّین

غصه دارم که چرا سوز دعا نیست مرا 

رمضان آمده و حال بکا نیست مرا 

روزگاری به هوای همه کس بال زدم

پر پرواز به درگاه شما نیست مرا

چشمش به سوی زینب و

چشمش به سوی زینب و آن را نگاش کرد

هنگام آمدن به سوی ات چکمه پاش کرد

یک نیزه دار بغض علی را به سینه داشت

سر نیزه را میان دهان تو جاش کرد

جام مرا ز عشق

جام مرا ز عشق خودت پر ز باده کن

سر می دهم برای تو آقا اشاره کن

کم کم ز هجر کرب وبلا پیر می شوم

لطفی برای خادم این خانواده کن

گریه

کار و بار و بساط ما گریه است

بهترین راه تا خدا گریه است

پیش خالق عجب بها دارد

سجده ای که همیشه با گریه است

باز کن در

 باز کن در که گدای سحرت برگشته

عبد عصیان زده و در به درت برگشته

بنده ی بی خرد و خیره سرت برگشته

سفره را چیدی و دیدم نظرت برگشته

پیش تو از هرحرکتم

پیش تو از هرحرکتم شرمنده ام

از خُلق و خوی و خصلتم شرمنده ام

تو باز راهم دادی و بدتر شدم

از اینکه دادی فرصتم شرمنده ام

پرستوی حرم

بگذارید بر احوال خودم گریه کنم

بر سیه کاری اعمال خودم گریه کنم

فعل و قولم همه بی مورد و مردود بود

جای آنست بر افعال خودم گریه کنم

مـاه مبـارک

گــرفــتـــه ایـــم بــهــانــه بــرای مـاه مبـارک

بــرای لـــذت و حــــال و هــــوای مـاه مبـارک

بــرای لـحظـه بـه لـحظـه ثواب روز و شـب آن

بــرای نـغـمــه ی هـــر ربــنــــای مـاه مبـارک

آمدم تا که از

آمدم تا که از این وضع نجاتم بدهی

از عذابت برَهانی و براتم بدهی

تو غَنی هستی و من از همه محتاج ترم

مستحق نیستم آیا که زکاتم بدهی؟

قدری شبیه مادر سادات

شب ها که گرم اشک و مناجات می شویم

قدری شبیه مادر سادات می شویم

از نور فاطمه به سحر فیض می بریم

تا معتکف به کنج خرابات می شویم

دکمه بازگشت به بالا