شعر مدح و مناجات

دل خستگان

کو یک نفر که یاد دل خستگان کند؟

یا لا اقل حکایت ما را بیان کند

من زیر بار معصیتم ضعف کرده ام

دستی کجاست تا مدد ناتوان کند

سن حیدر

گر که بر مرکبش سوار شود

وارد بزم کار و زار شود

کار دشمن تمام زار شود

دست اگر او به ذوالفقار شود

دست مشکل گشای کرار

از قدیم و ندیم می گویند:

دست بالای دست, بسیار است

دست بالای دست ها… اما

دست مشکل گشای کرار است

علمدار خدا

مِنّتِ زلف تو دارم که گرفتارم کرد

گوهر مهر تو اینگونه خریدارم کرد

کافری بیش نبودم عَلَوی ام کردی

نفس عشق شما بود که بیدارم کرد

راه ندی حق داری

گرچه من پشت درم, راه ندی حق داری

گرچه من دربدرم, راه ندی حق داری

بسکه من این در و آن در زده ام حالا که

خورده اینجا گذرم, راه ندی حق داری

سر شکستن ز غم دوست جگر می خواهد

توبه از جرم وخطا,حال سحر می خواهد

خلوت نیمه ی شب اشک بصر می خواهد

وادی طور همین هیئت هر هفته ی ماست

دیدن نور خدا اهل نظر می خواهد

در ِ بهشت

هیچ کسی بار بَدم رو نخریده آخدا

تو فقط مشتریشی , اونم ندیده آخدا

می دونم دلت نمیاد دوباره ضرر بدم

یه جا , با هم می خری؛ کال و رسیده آخدا

وای بر من

ای وای بر من تا گرفتاری ندارم

با تو که خلقم کرده‌ای کاری ندارم

هر بار که می‌آیم اینجا هم برایت

چیزی به غیر از حرف تکراری ندارم

وقتِ پذیرایی

وقتِ پذیرایی ات غذا نشود کم

لطفِ تو با حیف و میل ما نشود کم

هر که نشد سائل تو باخت وگرنه

دور ِکرم خانه از گدا نشود کم

ای خدای من

در پیشگاه قدسی تو ای خدای من

می دانم اینکه رنگ ندارد حنای من 

از بس که توبه کردم و توبه شکسته ام

چنگی به دل نمی زند این توبه های من

یکبار هم از نیابت ما کربلا برو

در کارِ عشق دوری و هجران به ما رسید

یوسف که رفت غُصّه ی کنعان به ما رسید

ما سال ها پای وصالت گریستیم

یعقوب وار دیده ی گریان به ما رسید

علی مدد

گفتم :«علی مدد», قلمم ذوالفقار شد

مضمون اسیر لشگر زلف نگار شد

حرف از نجف که شد, دلِ پیمانه ام گرفت

آهی کشید و… قافیه دیدم «خمار» شد

دکمه بازگشت به بالا