اگر عشقم به کسی بیشتر از حد باشد
آن همان روی گُلِ پاکِ محمد(ص) باشد
من که راضی نشوَم عشقِ تو در پنهانی
عشق آن است که در شُهره زبانزد باشد
اگر عشقم به کسی بیشتر از حد باشد
آن همان روی گُلِ پاکِ محمد(ص) باشد
من که راضی نشوَم عشقِ تو در پنهانی
عشق آن است که در شُهره زبانزد باشد
بخوان به نام خدایت ، بخوان رسولِ خدا
بخوان که خستهی جهلِ مرکبند آقا
تو آمدی و به یمن وجود پر مهرت
صفا گرفته همه ذره ذرهی دنیا
داغ تاریخ رو کی حس کرده
داغ روزای تا ابد مبهم
غصه ی دخترای زنده به گور
ماتم برده های زیر ستم
آقا اگر به بزم تو مهمان نمیشدیم
اینگونه عاشقانه غزلخوان نمیشدیم
حتی اگر محبت بی حد تو نبود
سوگند برخودت که مسلمان نمیشدیم
عشق است اقتدار محمد و آل او
عشق است جایگاه رفیع و کمال او
عالم تمام مات بر این پادشاهی است
مات حکومت قَدَر و بی زوال او
گیسوی تو برای پریشان شدن بس است
چشم ات برای سر به بیابان شدن بس است
دلدار اگر تویی به خدا که برای ما
بیدلترین قبیله ی دوران شدن بس است
آمد بهار و صد بهار آورده با خود
از آسمان بوی نگار آورده با خود
سر چشمه ی فیضِ خدا تاجِ نبوّت
هفت آسمان را رستگار آورده با خود
روز ازل چو نقش به لوحش خدا کشید
اول ز شوق نقشِ رُخ مصطفی کشید
وانگاه از دم و نفس و لحم مصطفی
نوری شگفت از رُخ شیر خدا کشید
این پنج نور، علت زیبای خلقتند
اسرار پنج حرفِ شریف «کرامت»ند
این خانواده، اشرف اولاد آدمند
آنان طبیب درد طبیبان عالمند
محمّد، با خودش آورد، محبوبش، حبیبش را
حسن، آن باغ حُسنش را، حسین و عطر سیبش را
زنی از راه میآید، که مریم آرزو دارد،
به رویش وا کند، یک لحظه چشمان نجیبش را
محمد(ص) آمد و نورٌ علی نور است همراهش
علی(ع) یک سمت و آن سو حضرتِ زهرای دلخواهش
حسن(ع) محکم گرفته مهربان؛ دستِ حسینش(ع) را
قدم برداشت و رویید گل ها بر سرِ راهش
به جز مباهله این غائله علاج نداشت
که اعتقاد، نصارا به احتجاج نداشت
به غیر آل عبا، مصطفی به هیچ کسی
در این نبرد نفسگیر احتیاج نداشت