در هرم کویر این دو دریا هستند
یادآور ذوالفقار مولا هستند
سرمایهی مادرند در پیش حسین
تیغ دو دم زینب کبری هستند
کرامت نعمت زاده
در هرم کویر این دو دریا هستند
یادآور ذوالفقار مولا هستند
سرمایهی مادرند در پیش حسین
تیغ دو دم زینب کبری هستند
کرامت نعمت زاده
صبر کن تا نقل این مطلب کنم..
من که باشم صحبت از زینب کنم؟!
عقل آدم مات این نور جلی ست
گفتن از زینب فقط کار علی ست
ناله من به جیگر نمیرسه
حال من خوب به نظر نمیرسه
بعد از آتیشه تو خیمه ها بابا
دیگه موهام به کمر نمیرسه
طفلم ودورم ازپدر ،چندنفربه یک نفر
آب شدم سرگذر ،چندنفربه یک نفر
شمرمراکتک زده ،زجر مرا لگدزده
عموبیامراببر چند نفر به یک نفر
ابرِ غم پرور تو بانیِ سرمای من است
شبِ برفیِ فراقَت ، شب یلدای من است
اشک در چشم..،به تنهاییِ خود خندیدم
بُغض پی بُرد که این حالتِ حاشای من است
چیزی نمانده از بدنم در سه سالگی
خُرد است استخوان تنم در سه سالگی
درگیرِ دردِ سوختنم در سه سالگی
در قابِ چشم عمه، منم در سه سالگی
تصویرِ سایهروشنِ دورانِ پیریام
رفتنت مثل رفتن خورشید
بعد تو سهم دخترت شامه
توی تاریکی خرابه ی شهر
روی ماهت چیزی که میخوامه
غیر از بیابان ها دگر جایی ندارم
آن قدر سیلی خورده ام نایی ندارم
باید بیایند و تو را اینجا ببینند
آن ها که می گفتند بابایی ندارم
روی قبرم بنویسید که دور از وطنم
جای سِنّم بنویسید که پیر از مِحنم
بنوسید که غسّاله مرا غسل نداد
بنویسید شبیه پدرم بی کفنم
بعد از تو هر کس گفت «بابا» گریه کردم؛
با خاطرات مشک و سقّا گریه کردم
با خنده رفتم کربلا اما از آنجا
تا شام را صحرا به صحرا گریه کردم
یا عاقبت از سینه جانم در می آید
یا اینکه بابای من از این در می آید
این گریه ها از درد نه از اشک شوق است
امشب پدر مهمانی دختر می آید