شعر شهادت اهل بيت (ع)

ضربه شمشیر

ای که از صورت خونین تو غم ریخته است

با تماشای تو یکباره دلم ریخته است

چه به روز سر تو آمده آخر بابا

سرت از ضربه شمشیر به هم ریخته است

سر ِ شکسته

ای قرار ِ دلِ پریشانم

که ز دل آه میکشی گاهی

با من ِ دل پریش حرفی زن

گریه ام را اگر نمیخواهی

مشک اشک

ای تیغ گرچه خون به رخم هاله کرده ای

من را رها از این غم سی ساله کرده ای

سی سال می شود که شده گریه قوتِ من

شوق وصال می چکد از هر قنوت من

سفره ای ساده

آسمان بود و سفره ای ساده

آسمان و تدارک کلثوم

آسمان و غریبیّ و ناله

آسمان و حکایت مظلوم

تیغ زهر آلود

امشب علی میریزد اشک باورش را

در کوفه می گوید اذان آخرش را

روی لبش انا الیه راجعون است

در آسمان ها دوخته چشم ترش را

دلشوره

دیشب فلک دیدی چه خاکی بر سرم کرد

یک بار دیگر رخت ماتم در برم کرد

دیشب که اشهد گفتنت ذکر لبت بود

امن یجیب ورد لبان زینبت بود

یک جور زدند که از دو زانو افتاد

یک جور زدند که از دو زانو افتاد

یا فاطمه ای گفت و به پهلو افتاد

از شدت ضربه سر فقط باز نشد

چه فاصله ای بین دو ابرو افتاد

خسته از کوفیان و بی دردی

 
می رود سمت مسجد کوفه

با دلی خسته از زمانه‌ی خود

خسته از کوفیان و بی دردی

غرق اندوه بی کرانه‌ی خود

سفره ی روزهای آخرمان

سفره دار قدیمی ام امشب

شده ام میهمان دخترمان

شده سی سال کار من یادِ

سفره ی روزهای آخرمان

اسرار مگو

با خود بگذارید که نجوا کند امشب

این روح مگر بال و پری واکند امشب

یک لحظه دگر طاقت این هجر ندارد

سخت است تحمل , غم زهرا کند امشب

غسل بابا

نیمه شب بود و از بهشت خدا

ناله و سوز و آه می آمد

شعله های غم بزرگ کسی

از دل سرد چاه می آمد

در دل خـاک رود قـامت رعنای علی

لاله‌ گون گشت ز خونروی دل‌آرای علی

می‌چکد اشک حسن بررخ زیبای علی

مرغ آمین بـه دعـایسحرش پاسخ داد

از خداونـد همیـنبــود تمنای علی

دکمه بازگشت به بالا