شعر شهادت اهل بيت (ع)

یک بوریا کفن به تن آسمان شده

امشبکران درد دلم بی کران شده

بارانابرهای غمم بی امان شده

بازاین دل از غریبیتان حرف می زند

ازغربتی که همدم آن یک جوان شده

کم گریه کن

کم گریه کن که گریه امانت بریدهاست

گویا که وقت رفتن بابا رسیده است

حق داری از غمش به سر و سینه می زنی

چون مثل او کسی به دو عالم ندیده است

ناقه ی غم

از سر ِناقه ی غم شیشه ی صبر افتاده

همه دیدند که زینب سر قبر افتاده

چشم او در اثر حادثه کم سو شده است

کمرش خم شده و دست به زانو شده است

روضه ی گودال

بر پیکر تو به نیت حد می زد
بی آنکه کمی شود مردد می زد

دست شفا کجاست

دست شفا کجاست که بیمار شد دلم
بر گیسوی تو باز گرفتار شد دلم

دیدم از دور

دیدم از دور اخا پیکرت افتاد به خاک
گونه ی راست خوش منظرت افتاد به خاک

خنده بر …

 خنده بر پاره گریبانیمان می کردند

 خنده بر بی سر و سامانی مان می کردند

 پشت دروازه ی ساعات معطل بودیم

 خوب آماده ی مهمانی مان می کردند

فقط به عشقِ تو

دلی که درقفسِ آهِ آتشین مانده


فقطبه عشقِ تو در غربتِ زمین مانده


بزرگِقافله, این بار تو شمارش کن


برایماندنِ من, چند نازنین مانده؟

ای سایه سرم

زیباهلالیک شبه,ای سایه سرم

بالانشته ای مرا  می کنی  نگاه

عالمهمه پناه به  نام  تو  میبرند

حالاببین که خواهرتوگشته بی پناه

خاکسار زینب

فهمهرکس که رسیده خاکسار زینب است

قلبما گر درد دارد بی قرار زینب است

چشمما از خود ندارد اشک؛ زهرا لطف کرد

مثلچشمه, چشم شیعه اشکبار زینب است

به عشق ورزیدن

تویی که شهره شهری به عشقورزیدن

تویی که منتخبهستی به نیزه سر دیدن

بگو برای من ازخاطرات خود بانو

کنار مقتل عشق وگلو و بوسیدن

روزگار اسیری

روزگاراسیری زینب

مثلشبهای شام تاریک است

کوچهپس کوچه های اینجا هم

مثلشهر مدینه باریک است 

دکمه بازگشت به بالا