حسن لطفی

تکیه‌گاهِ علی (ع)

بادِ سردی آمد و برگ و برش را جمع کرد
پُر شد از پاییز تا کوچه ، پرش را جمع کرد

ابرِ تاریکی رسید و کوچه را تاریک کرد
غم وزید و شادمانی دفترش را جمع کرد

واویلا

نیمه‌شب مهتاب می‌شوید علی
آب را با آب می‌شوید علی

مثل این تنها ندیده هیچ‌کس
شستنِ دریا ندیده هیچ‌کس

زهرای من

برای گریه علی بی تو کم بهانه ندارد
ولی به غیرِ همین هق‌هقِ شبانه ندارد

درِ شکسته ، دو دستان بسته ، کوچه‌ای باریک
برای گریه علی بی تو کم بهانه ندارد

وَ ما اَدراکَ ما زهرا

هزاران سالِ نوری راه ِدرکِ ماست تا زهرا
خدا حق داشت فرماید وَ ما اَدراکَ ما زهرا

ملالش نیست از برزخ خیالی نیست از دوزخ
هرآنکه کار و بارِ او گره خورده‌است با زهرا

زهرای من

نگاه کن به دو چشمانِ بی قراری که
ندارد از تو جز این ، هیچ انتظاری که

قسم به چشم ترت بد زمانه چشمم زد
و گریه می‌کنم از دستِ روزگاری که

یا فاطمه الزهرا(س)

تا به کِی باید که در یادِ تو گریان سوختن
تا کجا از دوری‌ات ای سبز دامان سوختن

گرمیِ این روضه‌ها از ناله‌ی عشاقِ توست
آه می‌چسبد برایت در زمستان سوختن

زهرای من

خیره می‌گردد حسن هر روز هر ساعت به در
خیره می‌گردم ولی باشرم با حسرت به در

چشم می‌دوزد حسین این روزها بر بسترت
چشم می‌دوزد ولی زینب در این مدت به در

جانم زینب(س)

با چه توان می‌توان وصف تو گفتن
آی که ناممکن است گفتن از این زن
عاجز و گُنگ‌اند و لال و ابکم و الکن
موقع وصفت همیشه دوست و دشمن

یا زینب(س)

گریه‌ی عشاق برای هم است
سینه‌شان تنگِ صدای هم است

آنچه دلِ ایل مرا می‌بَرَد
گیسویِ در باد رهایِ هم است

یا سید الساجدین

تمام عمر یادت کرده‌ام با هر دعا حتی
تمام عمر با هر گریه با هر ربنا حتی

پس از تو روضه‌های هفتگی نه لحظه‌ای دارم
پس از تو گریه‌ام در جمع‌ها در انزوا حتی

در بغل می‌گیرمت

در بغل می‌گیرمت افسوس دَرهَم می‌شوی
گاه پیدا می‌شوی و گاه مبهم می‌شوی

اینکه بر دوش من عمری بود تابوت تو بود
در عبا می‌چینم اما زود دَرهَم می‌شوی

وای حسین

نافع‌ابن‌هلال نیمه‌ی شب
بر در خیمه‌گاه زینب بود
داخل خیمه چشم اربابش
بازهم بر نگاه زینب بود

دکمه بازگشت به بالا