شعر مرثیه

شور کوفی را ببین

شور کوفی را ببین با طبل و دف سر می برند
مادر و قنداقه و بابا و دختر می برند

کشته ی مدفون به زیرخاک را سر میبُرند
شادمان از اینکه برنی راس اصغر می برند

نوشتم زینب

هر لحظه و هر کجا…نوشتم زینب
در حال غم و بکا…نوشتم زینب

آزادگی و عشق نوشتیم حسین
از صبر و غم و وفا…نوشتم زینب

یا سید الساجدین (ع)

یک کم از اشک تو در میزان دریا کم نبود
پیش غم های تو غم های دو عالم غم نبود

هر که از تو مستقیماً روضه ات را می شنید
بس که درهَم می شد٬ اصلاً چند روز آدم نبود

برادر زینب

 هی از این نیزه به ان نیزه مکانت دادند
کوچه کوچه به همه شهر نشانت دادند
پیش چشمان من از نی که زمین افتادی
از روی خاک به سر نیزه تکانت دادند

ذکر یا حسین

روضه کُشنده بود , ولی روضه خوان نمُرد
حتی یکی از آن همه گریه کنان نمُرد

دیدم کتیبه سوخت , گریبان خود درید
با ذکر یا حسین , زبان در دهان نمُرد

کربلا شد دیارِ بی رحمی
رفت بالا عیارِ بی رحمی

هرچه خورشید داغ تر می شد
خاک می شد دچارِ بی رحمی

زیبا هلال یک شبه

زیبا هلال یک شبه, ای سایه سرم

بالا نشسته ای مرا می کنی نگاه

عالم همه پناه به نام تو می برند

حالا ببین که خواهر تو گشته بی پناه

کهنه پیراهن

حرامی دید آشوب تو را چشم ترَت را نه
تحمل میکنم اما وداعِ آخرت را نه

لباست کهنه پیراهن٬ تحمل میکنم باشد
ولی ای عشق غارت کردن انگشترت را نه

عرش را به تلاطم کشیده است

آن تندباد تیر, بگو با تنت چه کرد؟
با قلبِ مثل آینه‌ی روشنت, چه کرد؟

وقتی که عرش را به تلاطم کشیده است,
با ما, ببین که روضه‌ی افتادنت چه کرد

ماه در گودال

آه افتاد ماه در گودال
ماه افتاد آه در گودال

عمه با نیزه های دور تنت
ساخت یک بارگاه در گودال

خیمه ی سوخته ام

روزگار خوشم ای یار نظر شد دیدی
باز هم زینب تو خون به جگر شد دیدی

سروسامان مرا دست به دستش کردند
کیسه ی لشگر کوفه پر سر شد دیدی

رگ های سرخ حنجرت

باید که از نیزه سرت را پس بگیرم
رگ های سرخ حنجرت را پس بگیرم

آه ای سلیمان زمانه سعیم این است
از ساربان انگشترت را پس بگیرم

دکمه بازگشت به بالا