شعر آیینی

از دلم خبر داری؟

تمام حاجت سالَم ، چرا نمی آیی؟
شکسته شد پَرو بالَم ، چرا نمی آیی؟

تویی مُحولِ اَحوالِ قلب بیمارم
نظاره کُن تو به حالم ، چرا نمی آیی؟

یا ولی الله

هرکه عاشق می شود بی شک که حیران می شود
نیمه شب ها راهی کوه و بیابان می شود

آن طرف ، از گریه های این طرف خنده بساز
هرکسی کم گریه کرد بعداً پشیمان می شود

غرق معصیتم

غرق معصیتم و زندگی ام رو به زوال است
یک نظر کن به گدایت که دگر بی پر و بال است

بسکه دلبسته ی دنیایم و دور از توام انگار
منتظر بودن من بهر فرج امر محال است

جانا

دِلِ خود را به تو یِک دَم نَسِپُردَم، جانا
یِک شَب از دوریِ تو غُصّه نَخوردَم، جانا

بِهتَر آن اَست، شَبَش گَردَنِ مَن را بِزَنَند
صُبحِ آن روز، که نامِ تو نَبُردَم، جانا

یا علی جان

از تو گفتن همیشه شیرین است
دل ما را دم تو تکسین است

لطف بی حدّ و مرز تو آقا
شامل حال ما محبّین است

کلبه ی عاطفه ها داشت مصفا می شد
همه‌ی ارض و سما داشت مُهیا می شد

حضرتِ خاکیِ محرابِ عباداتِ سحر
راهیِ ساحل آرامش دریا می شد

روشنی محشر

دیده ام جلوه ای از روشنی محشر را
سحری نور دل فاطمه و حیدر را
ببرید آینه و جام و می و ساغر را
ریخت ساقی به کفم جرعه ای از کوثر را

دو آیینه

نبی نشاند دو آیینه را برابر هم
شدند این دو چنین چهره‌ی مکرر هم

چگونه مرد و زنی نوع غایی از هر دو
علی و فاطمه هستند شکل دیگر هم

آقای ما

آقای ما بیا و دعا کن برای ما
جز تو نمیرسد به کسی این صدای ما

ما تحبس الدعا شده از فرط غفلتیم
یاربنا بگو گل زهرا به جای ما

یا ولی الله

هم سفره ی دردیم و ز درمان خبری نیست
همسایه ی اشکیم و ز باران خبری نیست

روز سیه و شام غم و هق هق بسیار
با گریه نوشتیم ز جانان خبری نیست

عزیزم حسین(ع)

به رسم خوبی آیینه‌ها محبت کن
تبم گرفت و دلم خوش! ز من عیادت کن

برای آنکه بگویی فراق یعنی چه
بیا وخامت حال مرا روایت کن

عبد ضعیف

عبد ضعیف، تابِ قهر و تشر ندارد
جز آستانِ ربّش، جایی دگر ندارد

بنده رسیده اما با کوله بار خالی
نزد رئوس الأشهاد، جز چشم تر ندارد

دکمه بازگشت به بالا